ورود برای عموم آزاد است

از چپ به راست:

نرگس ابراهیمی - رویا بیژنی- بابک بهاری- زهرا نوری - الهام باباخانی- ترانه جبینی

از راست به چپ:

علیرضا ابیز- علی عبداللهی- آذر کتابی- امیر نوروزی- لیلا کریمی - عاطفه

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 11:17  توسط بهاره خطیری  | 
 

صدای چکیدن باران به کاسه ای مسی می آید/ انگار سقفی سوراخ است خدایاآرامم کن...

ما ناجوریم/ نا همگونیم / فراموشی آیینمان شده /یادمان میرود زندگی به نفسی بند است.سرطانهایی اتفاقی / تصادفهایی اتفاقی / از پل افتادنهایی اتفاقی/ له شدنها زیر ماشینهایی اتفاقی / هدف شدنهای اتفاقی ...یادمان می رود. هی... یادمان می رود ... خدایا ارامم کن ...

دلمان گرفته و می دانی.

از اینهمه بی رحمی ای که نمیخواهیم در ما باشد و تو هر بار با مرگی/ تصادفی/ تقلای ناکرده ای/ تمنای فرو خورده ای در ما / به خاطرمان می اندازی/ شرمگینیم...

خدایا ارامم کن... 

: شیدایی شیدای شعر بود. این تلخش می کرد/ تلخ میشد وقتی شاعران شعر را زندگی نمی کردند/ تلخ میشد وقتی شاعران تنها به شهرت می اندیشیدندو کلماتی برای فخر فروشی /تلخ میشد وقتی نان برای نام  و نشان قرض نمی داد و مورد بی مهری قرار می گرفت.

او بی هیاهو شاعر بود ...

هیاهو؟هیاهوی این چکه های باران بر این کاسه ی مسی گوشم را پر کرده.... چرا تمام نمیشود؟خدایا...آرامم کن...

علیرضا ابیز ادامه می دهد:شهرام را از سال هفتاد می شناختم. او را اگر میشناختی  باور می کردی که او به شعر تعصب دارد/ باور می کردی او هرگز بیهوده تلخ نمی شود...

جوهرشعر هدفش بود نه حواشی اش. بلندگو کنارش بود اما کنارش می زد. دوست داشت تاثیر گذار باشد اما نه در سطح. میخواست بین مردم ماندنی باشد نه میان روزنامه ها و خبرنگارانی که می شد از اشناییشان بهره برد و ستونی در یک روزنامه ی پرتیراژ برای خود کنار گذاشت.

کمال طلب بود نه شهرت خواه...

همیشه غمی پشت چهره اش پیدا بود .انوقتها که ایران بودم گاهی بی هیچ اطلاعی صدای کوفتنش را به درب خانه ام می شنیدم / می گفتمش چرا اینهمه بی خبر؟ شاید که نبودم و مجبور به برگشت میشدی ؟

می گفت :حتی اگر نباشی هم جوابم را به دل ِتنگم داده ام.

انگار نسبت به همه ی حسش مسئول بود/ این مرام شاعرانگیست خب...

مرام؟ پس چرا این بارانهای چک چک مُدام/ مرام ندارند که یا خفه شوند / یا دست از این کاسه ی مسی بردارند که رازداری بلد نیست و انعکاس باران را بیشتر می کند؟ خدایا ارامم کن...

شهرام سال هفتاد و هشت بیمار شد/ امید به بهبودی داشت. اما سرطان همه ی وجودش را گرفته بود. او حتی ان زمان که نمیدانست بیمار است به مرگ می اندیشید. مرگ اندیشی ضرورت گریز ناپذیر در او بود.

گریز؟ حتما راه گریزی ازین چکه های ممتد باران که نه سبز می کند و نه خنک و تنها گوش ازار است و سوراخ ِ این سقف خراب را یاد آورم می شود/ هست...گریز؟ راستی که حتما راه گریزی هم هست و من نمی دانم...خدایا ارا.... 

ببخشید مردمها! گیجی ام همه اش از درگیری و کهولت نیست. مرگ و نزدیکی اش به ما /گیجترم می کند / شاید از همین روست که از ابتدا ننوشتم علیرضا ابیز کیست.

علیرضا آبیز رفیق شفیق شهرام شیداییست. در انگلیس زندگی می کند و دانشجوی دکترای نویسندگی خلاق آنجا ست .مترجمست و شاعر. میهمان عزیزیست که نشستن اش / سکوتش/ حرفهایش و ادبش نیز شاعرانه است . علی عبداللهی می خواست علیرضا شعرهای شهرام را برایمان بلند بخواند:

گاه وقتی پنجره باز میشود

اما هوای تازه ای نیست

پنجره از کار افتاده

بیرون

از کار افتاده 

بیرون/ بیرون/ باران/ کاسه مسی/ اسمان ابری وحشی/ سقف اوار میشود آخر بر سرم و بیرون...بیرون از کار افتاده... خدایا ارامم کن... 

علی عبداللهی از شعرهای شیدایی گفت/ تحسینشان کرد / به ویزه کتاب دوم شیدایی را دوست داشت و گفت :

شیدایی در عین سادگی زبانی در شعرهایش / در به هم ریختن روایت و ژانرهای ادبی یا گذاشتن دیالوگ وسط شعر و نقب به درون ادم زدن موفق بود. از رویدادهای ساده و روزمره ی شاعر در شعرش میشد فلسفه اش را دید . علی متاسف ازین بود که چرا فرصت و وقتی برای بررسی شعرها ی شیدایی نبود ...شاید چون تلخ بود / دیده نمیشد.شعرهای شهرام بازی زبانی نبود . از سادگی شکل می گرفت و در سادگی به عمق می رسید /شعرش مال خودش بود/ خصلت خاص خودش را داشت...

  سادگی... شاید چاره ی رها شدن از این صدا/ ساده بود. کسی نیست سقفمان را درز بگیرد؟ اهای باشمایم مردمها جان! کسی ن.ی.س.ت؟ خدایا آرام ...م...کن 

بابک بهاری گفت: شهرام سال 1346 به دنیا امد. بیست و هفت ساله بود که اولین کتابش را بنام اتش برای اتش که شامل سی و نه شعر بود چاپ کرد/فضاهای شعر در این کتاب نزدیک به هم است و از فروغ تاثیر گرفته . شوریدگی و شیدایی بیست  و هفت سالگی در کتاب اولش به وضوح دیده میشود. شش سال بعد کتاب دومش بنام خندیدن در خانه ای که می سوخت چاپ شد که گام و پرش بلندی در شعر داشت .بهاری تاسف خورد که شیدایی وقتی بود دیده نشده بود/

چرا ما هرگز با صدای ریزش باران خیس نخواهیم شد؟ خدایااااا

بهاری ادامه میداد: در شعرهایی که سطرش بلندتر بود موفق تر بود و کتاب سومش منظومه ی بلند صد صفحه ای بود که مانیفیست کامل شهرام در او بود و چاپ نشد...

و از شعرهای شهرام خواند:

ما به دریاها دل بستیم

به سکوت خیس و سنگین صداها

به ژرفا

به تلاطمها

به درختها گوش چسبانده ایم...

بهاری در تلفظ سین توی شعر اغراق می کند/ شاید اصرارش از اینست که بدانیم اهنگ و موسیقی چقدر شعر شیدایی را زیباتر کرده اند... 

لعنت به این صدا... انگار این کاسه ی مسی هم سر ِپُر شدن ندارد. پس چرا آهنگ اوفتادن این چکه ها اینهمه جانم را می گزد؟ خدایا؟ 

من بازیگوشم و خدا می داند به او دست خواهم زد...

(چهار ستونم بدنم می لرزد... می دانست؟ اگاه بود؟ شاعران گاهی حکم پیامبران را دارند/ به خدا رسید و دستش زد)

در کتاب  دومش شعرهاش گزیده تر /پخته تر/ تلختر شدند / شاعرانه تر هم....در این کتاب شاعری اش تثبیت شده بود/ پیوستگی کارها در کلام و محتوا فوف العاده بود. اگر فضا را هم در شعر مثل فرم و محتوا مهم بدانیم شهرام در این کار بسیار موفق بود.

شعرهایی که در باب مرگ باشد / شعر شدنش سخت است . چرا که به فلسفه گویی می رسد . اگر شاعری بتواند ازین ورطه بگدزد و شاعرانه بسراید نمره اش عالیست .شیدایی با اینکه شاعری فلسفی بوده /فلسفه را در شعر به شکل ناخوشایند جا نینداخته/ شعر شیدایی خود ِ فلسفه بوده.

بابک از روحی افسر یاد می کند که همراه و همسر شهرام شیدایی بوده و می گوید:

روحی نقش غولی را داشت که شهرام بر شانه اش نشست و بلند شد . 

دلم می خواست قدم بلند بود ان قدر بلند که میشد به سقف برسم/ انگشتانم رابه سوراخ مزاحمش فرو کنم تا چک چک ناموزون باران اینهمه تلخم نکند...ترس بَرَم داشته...فکر می کنم سقف خانه ام نمور شد و چکه ای دیگر آوارش می کند روی سرم... بابک بهاری روی کاغذی چروک / خوش خط و خوانا خطاب به من چیزی می نویسد و نشانم می دهد / من بغضش را توی نوشته اش می بینم:

و دریغا دریغ که بزرگداشتها عادت کرده اند پس از مرگ بیایند/ یادت هست در روز بودنش میخواستیم دعوتش کنیم به ایینه و نشد؟( چه فرصت طلبانه توی دلم به خودم و بهاری ناسزا بار می کنم... به بهاری که چرا وقتی پیشنهاد دعوت شهرام شیدایی به ایینه را به من گفت از بیماری اش هیچ نگفت و به خودم که چرا به حرفش بی اعتنا بودم/ اعتراف می کنم هنوز هم حماقت رهام نکرده)

باران به من/ به کاسه ی مسی سالمند خانه ام /به سقفی که منتظر تلنگر بهاری بود/ حتی به ایینه رحم نمی کند.خیسم... شکسته تر از اینم که بتوانم جواب بهاری را بدهم... وقتی سقف رویت خراب میشود/ توجیهی جز سکوت و پذیرش نیست...

می پذیرم که ناجورم/ نا همگونم / فراموشی آیینم شده /یادم میرود زندگی به نفسی بند است.سرطانهایی اتفاقی / تصادفهایی اتفاقی / از پل افتادنهایی اتفاقی/ له شدنها زیر ماشینهایی اتفاقی / هدف شدنهای اتفاقی ...یادم می رود. هی... یادم می رود ...

  (آوار اما بهتر از آن صداهایی است که گیجت می ُکنند و ریز ریز بنیانت را بر می اندازند) 

عاطفه گفت شاید تلخی شیدایی در این بود که از گنجی که در درونش خوابیده اشباع شده بود / برای همین نیازی به دیگران نداشت / اینگونه آدمها شاید افسرده باشند اما مرگ را تلخ نمی بینند.علیرضا استانه ضمن تسلیت / قسمتی از مقدمه ی رمانش را خواند / خانم اذر کتابی تاثرش را از مرگ شیدایی گفت و کتابش را برای بررسی جلسه ی بعد تقدیم عزیزان کرد/ امیر نوروزی پاراگرف اول قصه اش را خواند/ لیلا کریمی / عاطفه و زهرا نوری هم...

بهاری مثل همیشه لابلای کاغذهایش گم شد / با آنها درگیر شد/ پیدایشان کرد و شیداگونه برای شیدایی خواند و نمی دانست ... نه... نمی دانست من زیر آواری فرو ریخته دست و پا می زنم و خدا هم آرامم نمی کند : 

بهاری : 

مرگ گلویت را نشانه رفته بود

چه نشانه روی درستی/ در روزهایی که همه نشانه گان را به غلط می زنند

پرنده را نشانه می روی/ به درخت می خورد

درخت را نشانه می روی / به ماه می خورد

ماره را نشانه می روی / نمی دانم به کجا بر می خورد

اما من و مرگ

هر دو گلویت را نشانه رفته ایم

یکی برای خاموش کردنش

دیگری برای ستایشش

                      ______________________

و من اهسته می گویم...

شهرام.... اگر صدایمان را میشنوی موقعیتت را به ما گزارش بده/غلت می زنم جایش را می دانیم... بالاست... خیلی بالا....باید مُرد و منتظر ماند...

انجا دیگر شهرام تلخ نیست . آنجا حتما فقط صدای کبوتر می اید/ صدای بال زدن... و شهرام می خندد چرا که انجا خدا شعرهای اشتباه نمی سراید... و ... تمام

 
 

حاضران در جلسه:

علی عبداللهی/ علیرضا ابیز/ بابک بهاری/ آذر کیانی/ علی اتیابی/ ارژنگ نجاریان/ الهام باباخانی و دخترش/ علیرضا استانه و سامش/ زهرا نوری / بهاره خطیری/عاطفه / نرگس ابراهیمی/ اکبر اسعدی/ امیرنوروزی/لیلا کریمی/ خودم و بارانی که این روزها سر ِ باز ایستادنش نیست.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 18:36  توسط رویا بیژنی  | 

 

 

 شهرام رفت خدایا مواظبش باش!

 

 بنویس ما غمگینیم و دریا دور
بنویس آسمان برای خود آسمان است
ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان
ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم

شهرام شیدایی شاعر و مترجم پس از تحمل ماهها بیماری و بستری بودن عصر امروز دوشنبه درگذشت.

به گزارش خبرنگار مهر، شهرام شیدایی عصر امروز دوشنبه دوم آذر در سن 42 سالگی در منزلش در تهران درگذشت. این شاعر و مترجم که پنج ماه پیش برای عمل جراحی عازم آلمان شده بود پس از آنکه پزشکان آن کشور از بهبود وی قطع امید کردند به ایران بازگشت و در منزل بستری شد. شهرام شیدایی متولد  1346 بر اثر ابتلا به سرطان متاستاز و سرایت تومورهای سرطانی به نقاط مختلف بدن در بستر بیماری بود و پزشکان از بهبود او قطع امید کرده و تنها چیزی که توصیه کرده بودند روی آوردن به درمان‌های سنتی بود.

وی از شاعران ترک زبان است که تا کنون 6 عنوان کتاب از جمله سروده‌هایش و نیز اشعار ترجمه‌ای وی به چاپ رسیده است. از جمله این کتابها می‌توان به مجموعه شعر"آتشی برای آتشی دیگر"، "آدمها روی پل" (ترجمه گزیده‌ای از اشعار شیمبورسکا با همکاری مارک اسموژنسکی و چوکا چکاد)، "خندیدن در خانه‌ای که می سوخت"، مجموعه داستان "پناهنده‌ها را بیرون می‌کنند" و "رنگ قایقها مال شما" (ترجمه گزیده‌ای از اشعار اورهان ولی) اشاره کرد. مراسم تشییع و تدفین این شاعر و مترجم فقید چهارشنبه  چهارم آذرماه ساعت 10 در بهشت بی بی سکینه کرج برگزار شد. *

نمونه ای از آثار شهرام شیدایی: 

نیاز به یک کلمه دارم

               کلمه ای که مرا از روی زمین بردارد

 من مثل ساعتی مریضم

                             و به دقت درد می کشم

سکوت تانکی است

                  که بر زمین فکرهایم می چرخد و

                                                     علامت می گذارد

از روی همین علامت ها دکتر

                        نقشه ی جغرافیایی روحم را روی میز می کشد

                و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد :

                                                 - چه چاله های عمیقی !

ناگهان نقشه نفس می کشد

                       میز تکان می خورد

       و دکتر فریاد : جنگ جهانی ...

 

خلوت پارک

پیرمردی آرام روی نیمکت کنارم می نشیند

بی مقدمه : یک نفر جاسوس

-         سرش را به این طرف و آن طرف –

 یک نفر جاسوس به خواب هایم وارد شده

کلاغی از روی درخت مثل یک سنگ پایین می آید

                          می نشید بر شانه اش

         و در گوشش با صدای آدم داد می کشد :

      - احمق ! باز که تو حرف زدی .

 

چیزی دیوانه ها را گاز می گیرد

        و تماشاچی ها کف می زنند .

 

نیچه گوشه ای در گوش کسی زمزمه می کرد :

                                                         - من راننده ی یک تانکم .

 

* برداشت آزاد از وبلاگ رسول یونان

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 9:50  توسط رویا بیژنی  |