X
تبلیغات
گروه آیینه
ورود برای عموم آزاد است

 

آیدای نازنین شرمنده ایم که اینهمه درگیر بودیم و بی که بخواهیم فراموشکار...

من، مينو و پدرم نخستين كساني بوديم كه به انجمن ادبيات رسيديم.آقای جانوند امروزميزبان است. مينو موزها را شست و من هم شيريني ها را در ظرفي چيدم  با هم به طبقيه ي بالا رفتيم شيريني و موز ها را روي ميز گذاشتيم  وصندلي‌ها  را نظم داديم و منتظر , مهمان‌ها نشستيم .

مهمان‌ها يكي پس از ديگري آمدند. اولين بار است كه در جلسه آيينه شركت مي‌كنم. همه چيز برايم تازگي دارد بعضي از مهمان‌ها را ميشناسم مثل اقاي علي‌عبدالهي(مترجم و شاعر)، خانم فرزانه فلاح(ناشر و ويراستار) و (استادم خانم زهرا نوري)خيلی‌ها سال‌هاي سال است كه به اينجا مي‌آيند و بعضي‌ها مثل من تازه به اينجا آمده‌اند . آنها كه بايد مي‌آمدند آمدند. دو ميهمان كوچولو هم داريم. اشدا وروژينا. براي من از موزهاي روي ميزخوشمزه تر و از شيرينيها  شيرينترند. جلسه شروع مي‌شود، خانم نوري ....

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 6:29  توسط رویا بیژنی  | 
گزارشی از ارژنگ نجاریان عزیز/ دوست و یاور همیشگی آیینه:

 

آينه باز هم مهمان لطف و صميميت دوستان انجمن كودكان است. ميز بيضي آرام آرام رونق مي گيرد. و ياران را كنار هم جاي مي دهد. بيژني بخاري گازي را روشن مي كند و سالن كوچك روبه گرمي مي رود.
آينه نمي تواند آينه نباشد.
آخرين ماه زمستان است اما بويي از بهار نيست . گر چه علي اطيايي از "سهم من از باران ،سهم من از عشق" مي خواند از "روياي رنگين" و "آسماني از رنگين كمان بي باران" و در ستايش عشق: "وقتي با مني من قطب عالمم" ، "عقل را به دايره جنون تبعيدكرده ام."
كلام اصلان قزللو زخمي است : "پاييز است" ، "مرگ نشسته است تا بچيند زندگي را از شاخه" .
ديدار دوستانه نشاط انگيز است حتي اگر زمستان باشد همين ديدار هم كافي است براي برقي در چشم و لبخندي بر لب . حتي اگر در كلمات صدايش را نشنوي .
آن گونه كه جان وند سفرۀ دل با درد مي گشايد ، "خون درخت بر خيابان" ، " تبر بر پيكر بلوط" و "ذوب كوه يخ زده سكوت".
گويي قرار نيست از اميد و بهار بشنويم وقتي رويا بيژني از "روز و شبي كه جابجا شده" مي خواند و از "صدايي كه به گوش خدامان نمي رسد".
ديدار پيش از آنكه دلتنگي ماهانه تسكين يابد به پايان مي رسد چون وعده تحويل سالن است و به عهد بايد پايبند.
عكس يادگاري آخر سال در كوچه تنگ بن بست كليد مي خورد.مطابق وعده قبلي نگاهي به گزارشات جلسات آينه در دستور كار امروز بوده است. بابك بهاري به لحاظ موجز و جذاب بودن به گزارشات خانم ها احلام و باباخاني و آقاي نوروزي اشاره مي كند و بر مستند بودن گزارش تاكيد دارد.
هم چنان كه عاطفه ... لزوم دقت در انتقال مباحث و امانت دار بودن گزارش گر را به هنگام جدي، فني و دقيق بودن ديدگاه ها لازم و ضروري مي شمرد.
آقازاده گزارش را حركت در مرز قصه و واقعيت مي داند. بخصوص گزارش از جلسه اي ادبي را هنگامي كه برداشت حسي نويسنده باشد جذاب مي داند.چون مخاطبين خوانندگان عبوري (مثل روزنامه ) نيستند بلكه اغلب حضار جلسه هستند. و نيازي به مستند بودن نيست چرا كه مي شود اظهارات را از نوار پياده كرده و نوشت . او بر لزوم كارگاهي فشرده در اين زمينه تاكيد مي كند و اشاره دارد كه كارهاي ماركز گزارش – قصه است . علي عبداللهي هم متذكر مي شود كه ماركز از روزنامه نويسي به داستان مي آيد.
آقازاده ورود و خروج مناسب در گزارش، ايماژهاي گزارش و تغييرات و چرخش هاي خوب را در اين زمينه داراي اهميت اعلام مي كند.

                                                                                                     نویسنده : ارژنگ نجاریان


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 14:12  توسط رویا بیژنی  | 

گزارشی از امیر نوروزی :

 

در جلسه بهمن ماه آیینه به نقد و بررسی کتاب شعر خانم ((آذر کتابی)) با نام ((امروز، فرداست))پرداخته شد. آقای علی صادقیانی مسئولیت جلسه را بر عهده داشت. وی در مورد خانم آذر کتابی گفت: خانم کتابی، بیست سال است که در حوزه کودک فعال هستند. کتاب ((امروز،فرداست)) اولین کار ایشان در زمینه شعر است. و همچنین هشت اثر دیگر نیز در دست چاپ دارند.آذر کتابی از افراد فعال کارگاه شعرآقای آتشی،باباچاهی و... هستند.

آقای علی باباچاهی در رابطه با آذر کتابی اینطور می گوید:(( بارزترین شاخصه شعر کتابی،جان بخشی به روزمرگی است.او شعرهایش را از روزمرگی نجات داده است.))

از مشخصه های اشعار خانم کتابی این است که، دلواپسی مادرانه ای که نگران کل جامعه است در آن حس می شود.و همچنین رد پای کسی که با کودک سروکار داشته به خوبی در شعر های ایشان مشهود است. و نیز این نکته را می توان گفت که، کلان روایت(همان بحث های اجتماعی) در لایه های زیرین اشعار((امروز،فرداست))وجود دارد.

خانم آذر کتابی در مورد خود و((امروز، فرداست)) گفت:

شاید عجیب باشد تا پنجاه سالگی کسی شعرنگفته باشد، و حالا دوباره شروع به شعرگفتن بکند. اولین شعر های من در کودکی به کیهان بزرگسال ارسال شد. به واسطه پدرم با شاملو، خیام،مولانا و حافظ آشنا شدم. دراین پنجاه سال بیشتر باشعر زندگی کردم،تا اینکه بخواهم شعر بگویم. در سن 19سالگی، تقریبا شش دفتر داشتم که آن ها را از بین بردم. دربیست سالگی شعرهای سیاسی،اجتماعی و... می سرودم و آن ها را(نمی دانم چرا) هم دور انداختم. در این سالها، اگر نتوانستم به پای جوانان برسم سعی کردم تازه باشم و با شعر عجین شوم. شعر های آخر کتابم تقریبا به دهه 60 و 70 بر می گردد.در این سی سال که از انقلاب گذشته بیشتر مسائل  زنانگی مد نظرم بوده است و...

خانم کتابی، در آخر صحبت هایش چند شعر از کتاب ((امروز،فرداست)) را برایمان خواند.

آقای علی اطیابی به عنوان اولین نقد کننده، این نکات را گفت:

- شعر ((تفاوت؟))از نظر قالب ایراد دارد.

- خط فاصله هایی در برخی مصرع ها است، که به نظر می رسد اشتباه به کار گرفته شده، و باید اصلاح شوند.

- به نظر من ،نوع چینش کلمات ((میز،گرگ و درخت)) در آخر شعر(( تفاوت زیاد نیست)) باید تغییر کند.

- درشعر ((فقط یک نفر))،کلمات ((می چرخند،می چرخند،می چرخند)) ، بهتر است به صورت پلکانی باشد.

- و در جمع بندی اینکه، اگر این کتاب بدون نام نویسنده چاپ شود،کاملا می توان متوجه شد که نویسنده آن یک زن است. (با مشخصه آذر کتابی)

نفر بعد،خانم ریحانه جعفری (معروف به کوچه نادری)،گفت:

واژه ها تصاویر خوبی را ارائه می دهند، و معلوم است شاعر آن ها را حس کرده است. چیز جالب اینکه، اگرمن این کتاب را می خواندم آنقدر حس شعر را نمی گرفتم که الان توانستم با آن ارتباط برقرار کنم، چون توسط خود شاعر خوانده شد، ومتوجه شدم که یک، فردِ پخته، پشت این اشعار نشسته است.

خانم هما موسوی می گوید که اشعار حس زنانگی به خواننده می دهد،و شعر((داوطلبانه جسد می شود)) واقعا انسان را در سالن تشریح می برد!

خانم زهرا نوری اینطور می گوید: علی رغم لجبازی که با شعردارم(و اصلا شعر نمی خوانم)،ولی این کتاب را خواندم، و لذت بردم. متوجه احساس کودکانه ای در این کتاب شدم، و نشان می داد که شما با بچه ها تماس فعالی دارید.

آقای اصلان قزللو نقد خود را با این نکات بیان می کند:

- زبان شعر شما کمتر از همه توانایی و ظرفیت های زبانی استفاده کرده است،ومی توان گفت، علت آن یک اطلاع رسانی بوده، واشعار می خواستند پیام رسان باشند.

-علائم نگارشی در برخی از مصرع ها خوب به کار نرفته است.

- متوجه حس زنانگی و مادرانه در اکثر اشعار شدم. برای مثال در تکه آخر شعر((مرور))،نگرانی های یک مادر بیان می شود، و نه مُردن یک شخص.

- شعرها کوتاه هستند و کلمات به خوبی توانسته اند مصرع ها را با یکدیگر تطابق دهند.

- چینش ها باید دیداری شوند، که در این فرم خوب نیامده است.

خانم مریم مسیح در مورد کتاب شعر آذر کتابی این نکات را بیان می کند:

-کتاب ((امروز،فرداست)) خود را موفق نشان می دهد. ولی شعرهایی هستند که نیاز به بازبینی دارند.

- شعرهایی وجود دارند که می توانند در ذهن ماندگار شوند ؛برای مثال اشعار((عاشقانه)) ،((باور))،((یکشنبه،جمعه می شود))،((حرفی دارم))و((زن در تقویم)).

- برخی شعرها خوب سروده نشده اند و حالت انشاء گونه پیدا کرده اند،و اتفاق خاصی در آنها نمی بینیم. مانند شعر((اتفاق های نیامده)).

- از خصوصیات شعرها،پرداختن به روزمرگی و یک اتفاق روزمره است. و شاید بتوان گفت که این اشعار امضای  خانم کتابی را دارند.

- اشیاء ، نقش اصلی را بازی می کنند. یعنی لغات با اشیاء همراه شده اند، و انسان در آنها حضور محکمی دارد.

- برخی ازشعرها مانند ((جایش کجاست؟))،((مرور)) و((عشق خاکستری)) تداعی کننده داستان های ایرانی هستند، و یک فضای ایرانی را با خود دارند.

- اشعار روایت گری خاصی دارند، که حالت نوستالژیکی پیدا کرده است.

- در برخی از شعرها، شاعر در مقام یک مستند پرداز آمده است.مانند ((عبور)) و ((دلتنگی به اندازه ی یک سفره)).

- فضای شعرها آشنا و رئال است، و شاعر فضای عجیبی به شعرها نداده. به جز شعر ((تفاوت؟)) که حالت سوررئالیستی پیدا کرده،ولی همین شعر انگار از یک رئال گرفته شده است.

- تکرار افعال به شعرها جان داده است.مانند ((عشق خاکستری)) و ((کشف)).

- علامت های خط تیره باعث چند معنی شدن در بعضی مصرع ها شده است و خواننده را دچار اشتباه می کند. برای مثال در شعر ((تقلید))، مصرع های اول چند معنی را می توان برداشت کرد، و حتی در بعضی جاها به شعر لطمه وارد کرده است.

- در اشعار معنا محوری دیده می شود ، که در بعضی از آنها به تک معنایی می رسیم. در مجموع من به این کتاب نمره خوب را می دهم...

خانم صدیقه نارویی، به سه نکته کلی اشاره می کند:

-اشعاری در کتاب وجود دارد که در ذهن می ماند،مانند((خوشبختی)).

-پایان بندی خوب، بسیاری از کارها را موفق کرده است.

-در پایان برخی از شعرها سه نقطه هایی وجود دارد، که من متوجه معنی آنها نشدم.آیا باید سفید خوانی کنم و یا این سه نقطه، آغاز یک پایان است.

خانم رویا بیژنی در مورد شعر ((مرور)) پیشنهاد می کند که اگر به جای اینکه راوی از خودش سوال کند، ((آیا گلدان ها را آب داده ام...))، از اهالی آن دنیا ( نکیر و منکر )از او سوال کنند، درگیری های یک زن با مسئولیت هایش بهتر نشان داده می شود. خانم بیژنی نکته بعدی خود را در مورد شعر((جایش کجاست)) اینگونه بیان می کند: این شعر خستگی یک زن را در یک روز کاری به خوبی انتقال می دهد. اما با آمدن کلمات((میزناهار خوری،کامپیوتر،تحریر و میز آشپزخانه))،زن در اینجا، در کنار بقیه اجسام مانند یک کالا دیده می شود! شاید بهتر بود که این جملات اینگونه بیان نمی شد.

خانم عاطفه احلام می گوید:این کتاب به خوبی استرس ها و دغدغه های یک انسان را می رساند. و اینکه در برخی از اشعار مانند((تفاوت؟))و((جای خالی توپ ها))،نگاه شاعر بسیار پر نکته و عمیق به نظر می رسد.ولی از تمام ظرفیت های زبانی استفاده نکرده است.دوست داشتم که شاعر بعضی از شعرها را بیشتر ادامه می داد.

آقای علی عبدالهی با بیان اینکه بسیاری از نکاتی که در شعرهای خانم کتابی جلوه گر بود را ،دیگران ذکر کردند، به حالت گروتسکgrotesque) ) بودن برخی از اشعار اشاره کرد،و گفت: ((گروتسک)) به معنی حالتی میان کمدی و تراژیک است.و انسان نمی داند باید از اتفاقی که در شعر بیان شده، خوشحال باشد و یا غمگین، و بین این دو حالت می ماند. برای مثال به شعر ((مینای خُرد)) اثر((گوتری ایبن)) می توان اشاره کرد.این شعر بدین گونه است که ،یک آبجو فروش غرق شده ای را روی تخت سالن تشریح می گذارند.داستان از زبان دکتر تشریح کننده بیان می شود که می گوید،شخص نابکاری یک مینای خُرد را در لای دندانهای شخص مرده گذاشته بود. پس از اینکه شکم مغروق را پاره کردم و علت مرگ وی روشن شد،شکم او را دوختم و مینای برداشته شده را سر جایش برگرداندم. و گفتم ای مینای خرد سر جایت قرار بگیر... . در این شعر دو حس کمدی و تراژیک با یکدیگر آمده است. ما به درستی نمی دانیم که باید خوشحال باشیم، یا ناراحت شویم. در شعر ((داوطلبانه جسد می شود)) خانم کتابی نیز گروتسک به خوبی دیده می شود. نکته بعدی در مورد استفاده دقیق و کاربردی از اشیاء است. که در اشعار الیزه ریکله و یانیس ریتسوس(yannis ritsos) نیز دیده می شود.((ریتسوس می گوید:من خودم را در پشت اشیاء پنهان می کنم،اگر شاعر را نتوانید پیدا کنید،آن اشیا می توانید ببینید.))

خانم کتابی نیز از اشیایی صحبت می کند که با آنها زندگی کرده است، و شاعر این شعر ها در پشت اشیاء ، پنهانی وجود دارد. شاعر در شعرهایش از تجربه های زیستی خودش صحبت می کند، و ادعای زیادی ندارد.و خیلی راحت حرفش را می زند.کودک درون شاعر در اشعار زنده است و خود نمایی می کند. اما برخی از شعرها می توانست قوی تر بیان شود.یک حالت  طنز نیز در شعر ها مانند((مرور)) دیده می شود. اما در شعر ((سانس آخر)) تکرار ها بهتر بود در شعرِ به این کوتاهی نباشد. هولدر لین شاعر فیلسوف آلمانی نیز کسی است که در اشعار چاپ شده اش چند بار دست برده و آنها را دوباره چاپ کرده است.شاید خانم کتابی هم باید این کار را انجام دهند.

باید گفت که در برخی از اشعار حالت سوررئالیسم دیده می شود.مانند شعر((داوطلبانه جسد می شود)).  در کل کتاب صمیمی است.

آقای مهدی اسماعیلی نیز نکاتی راجع به کتاب((امروز،فرداست))بیان کرد،و با اشاره به شعر ((مرور)) گفت: در پایان این شعر غافلگیری خاص و زیباای وجود دارد. و اینکه زن آنقدر درگیر مسئولیت های خود است و با آنها عجین شده است، که آنها را تا آخر عمر حمل می کند،حتی در موقع مرگ نیز دائما از خود در مورد مسئولیت های زنانه اش سوال می کند.

مهدی اسماعیلی شعر چاپ نشده ای از خانم کتابی را خواند:

((دیشب در گوش توت پیر چه گفتی

که سخت باریده بود

و آسفالت خیابان شیرین شده بود))

خانم آذر کتابی بعد از گوش دادن به نقدهای کتابش به بعضی از آنها جواب داد. و در مورد شعر مرور( که بیشترین بحث ها روی آن بود )به شوخی گفت:من خودم از کسانی هستم که به جای سوال شونده، می خواهم از نکیر و منکر سوال کنم...!

و در پایان دوستان شعرهای خودشان را خواندند. آقای قزللو ا شعرش را خواند/علی مرادی نیز شعر زیبایی با نام ((شعری بر کاغذ دیواری))خواند،که ای کاش می شد در این مختصر گزارش بیاید.

علی اطیابی نیز اشعار پر معنایی خواند، که قشنگترین مصرع شعرها در این جمله خلاصه می شود: ((تورا نمی دانم،اما من هنوز مستم...))

ریحانه جعفری هم ترانه ای (ریتمی و با مزه) خواند.

عاطفه احلام هایکو سرود:

((برگ سبز کاج

تکانش نمی دهد

باد پاییزی))

و من هم، (به قول علی مرادی) جلسه را از هوای شعر خوانی در آوردم و داستانی کوتاه خواندم.

بهاره خطیری، عکاس گروه آیینه،با کوله باری از لبخند آمد تا وقایع جلسه را با تصاویری به هفت میلیارد انسان روی زمین نشان دهد.(چند بار تاکید کرد که بنویسم هوای اتاق سرد بود...)

و اما جای خالی آقای بابک بهاری در گروه آیینه احساس می شد...که انگار در سفر  به سر می برد.(...هر کجا هست،خدایا،به سلامت دارش)

حاضرین در جلسه:

علی صادقیانی/ علی عبدالهی/ علی اطیابی/ علی مرادی/ مهدی اسماعیلی/ اصلان قزللو / آذر کتابی/ رویا بیژنی/ عاطفه احلام/ نرگس ابراهیمی/ هما موسوی/ مریم مسیح/ صدیقه نارویی/ بهاره خطیری/ زهرا نوری/ لیلا کریمی/ ریحانه جعفری/امیر نوروزی.

(یکی از دوستان خانم کتابی جلسه را زود ترک کرد،متاسفانه اسم ایشان را نمی دانم،امیدوارم من را ببخشند..!)


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 1:51  توسط رویا بیژنی  | 

((داوطلبانه جسد می شود))

جسد داوطلب

دکمه های کتش را

باز می کند

بلوز و شلوار و لباس زیرش را

در می آورد...

در محلول فرمالین دراز می کشد

بعد روی تخت...

 چاقو، اره، قیچی

سینه اش را که پاره می کند

جیک هم نمی زند.

ببخشید!

آقای دکتر

شنیده می شود

صدای زخمی که وسط سینه ام

جوانه می زند؟

با اشاره ی

انگشتی بر لب

ماسیده بر دیوار

_ یادش می آید _

داوطلب خوب

جسدی است که سوال نمی کند...

 

((مرور))

 باد می آمد.

لباس ها را

از روی بند

جمع کرده ام؟

فردا

شوهرم

پیراهن اطو کرده دارد؟

پسرم

برای شب

شام...؟

گلدان ها را چه

آب داده ام؟

سوال هایی که

_ احتمالا_

یک زن

در شب اول قبر

از خودش می پرسد!

 

((یادآوری))

در آخرین سانس

جای بهتری گیرت می آید

می توانی کنارپنجره بنشینی

تا نسیمی به سرعت

موها را به صورت

و سر را به گردنت

یادآوری کند.

_درسانس آخر_

شهر سوپر مارکت است.

 _ درسانس آخر_

سطل های زباله

با شکم و دهان های پر

ظاهر بامزه تری دارند

و کسانی که بر آن ها

تا شده اند

فیگور بهتری...

_ درسانس آخر _

بچه های شکلات _آدامس_ ترانه فروش

رفته اند

تا بر کله ی خواب هاشان

الا کلنگ

بازی کند...

در آخرین سانسِ اتوبوس انگار

سرهم،

_ بهتر _

می چسبد به تن.


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 1:23  توسط رویا بیژنی  | 
 

صدای چکیدن باران به کاسه ای مسی می آید/ انگار سقفی سوراخ است خدایاآرامم کن...

ما ناجوریم/ نا همگونیم / فراموشی آیینمان شده /یادمان میرود زندگی به نفسی بند است.سرطانهایی اتفاقی / تصادفهایی اتفاقی / از پل افتادنهایی اتفاقی/ له شدنها زیر ماشینهایی اتفاقی / هدف شدنهای اتفاقی ...یادمان می رود. هی... یادمان می رود ... خدایا ارامم کن ...

دلمان گرفته و می دانی.

از اینهمه بی رحمی ای که نمیخواهیم در ما باشد و تو هر بار با مرگی/ تصادفی/ تقلای ناکرده ای/ تمنای فرو خورده ای در ما / به خاطرمان می اندازی/ شرمگینیم...

خدایا ارامم کن... 

: شیدایی شیدای شعر بود. این تلخش می کرد/ تلخ میشد وقتی شاعران شعر را زندگی نمی کردند/ تلخ میشد وقتی شاعران تنها به شهرت می اندیشیدندو کلماتی برای فخر فروشی /تلخ میشد وقتی نان برای نام  و نشان قرض نمی داد و مورد بی مهری قرار می گرفت.

او بی هیاهو شاعر بود ...

هیاهو؟هیاهوی این چکه های باران بر این کاسه ی مسی گوشم را پر کرده.... چرا تمام نمیشود؟خدایا...آرامم کن...

علیرضا ابیز ادامه می دهد:شهرام را از سال هفتاد می شناختم. او را اگر میشناختی  باور می کردی که او به شعر تعصب دارد/ باور می کردی او هرگز بیهوده تلخ نمی شود...

جوهرشعر هدفش بود نه حواشی اش. بلندگو کنارش بود اما کنارش می زد. دوست داشت تاثیر گذار باشد اما نه در سطح. میخواست بین مردم ماندنی باشد نه میان روزنامه ها و خبرنگارانی که می شد از اشناییشان بهره برد و ستونی در یک روزنامه ی پرتیراژ برای خود کنار گذاشت.

کمال طلب بود نه شهرت خواه...

همیشه غمی پشت چهره اش پیدا بود .انوقتها که ایران بودم گاهی بی هیچ اطلاعی صدای کوفتنش را به درب خانه ام می شنیدم / می گفتمش چرا اینهمه بی خبر؟ شاید که نبودم و مجبور به برگشت میشدی ؟

می گفت :حتی اگر نباشی هم جوابم را به دل ِتنگم داده ام.

انگار نسبت به همه ی حسش مسئول بود/ این مرام شاعرانگیست خب...

مرام؟ پس چرا این بارانهای چک چک مُدام/ مرام ندارند که یا خفه شوند / یا دست از این کاسه ی مسی بردارند که رازداری بلد نیست و انعکاس باران را بیشتر می کند؟ خدایا ارامم کن...

شهرام سال هفتاد و هشت بیمار شد/ امید به بهبودی داشت. اما سرطان همه ی وجودش را گرفته بود. او حتی ان زمان که نمیدانست بیمار است به مرگ می اندیشید. مرگ اندیشی ضرورت گریز ناپذیر در او بود.

گریز؟ حتما راه گریزی ازین چکه های ممتد باران که نه سبز می کند و نه خنک و تنها گوش ازار است و سوراخ ِ این سقف خراب را یاد آورم می شود/ هست...گریز؟ راستی که حتما راه گریزی هم هست و من نمی دانم...خدایا ارا.... 

ببخشید مردمها! گیجی ام همه اش از درگیری و کهولت نیست. مرگ و نزدیکی اش به ما /گیجترم می کند / شاید از همین روست که از ابتدا ننوشتم علیرضا ابیز کیست.

علیرضا آبیز رفیق شفیق شهرام شیداییست. در انگلیس زندگی می کند و دانشجوی دکترای نویسندگی خلاق آنجا ست .مترجمست و شاعر. میهمان عزیزیست که نشستن اش / سکوتش/ حرفهایش و ادبش نیز شاعرانه است . علی عبداللهی می خواست علیرضا شعرهای شهرام را برایمان بلند بخواند:

گاه وقتی پنجره باز میشود

اما هوای تازه ای نیست

پنجره از کار افتاده

بیرون

از کار افتاده 

بیرون/ بیرون/ باران/ کاسه مسی/ اسمان ابری وحشی/ سقف اوار میشود آخر بر سرم و بیرون...بیرون از کار افتاده... خدایا ارامم کن... 

علی عبداللهی از شعرهای شیدایی گفت/ تحسینشان کرد / به ویزه کتاب دوم شیدایی را دوست داشت و گفت :

شیدایی در عین سادگی زبانی در شعرهایش / در به هم ریختن روایت و ژانرهای ادبی یا گذاشتن دیالوگ وسط شعر و نقب به درون ادم زدن موفق بود. از رویدادهای ساده و روزمره ی شاعر در شعرش میشد فلسفه اش را دید . علی متاسف ازین بود که چرا فرصت و وقتی برای بررسی شعرها ی شیدایی نبود ...شاید چون تلخ بود / دیده نمیشد.شعرهای شهرام بازی زبانی نبود . از سادگی شکل می گرفت و در سادگی به عمق می رسید /شعرش مال خودش بود/ خصلت خاص خودش را داشت...

  سادگی... شاید چاره ی رها شدن از این صدا/ ساده بود. کسی نیست سقفمان را درز بگیرد؟ اهای باشمایم مردمها جان! کسی ن.ی.س.ت؟ خدایا آرام ...م...کن 

بابک بهاری گفت: شهرام سال 1346 به دنیا امد. بیست و هفت ساله بود که اولین کتابش را بنام اتش برای اتش که شامل سی و نه شعر بود چاپ کرد/فضاهای شعر در این کتاب نزدیک به هم است و از فروغ تاثیر گرفته . شوریدگی و شیدایی بیست  و هفت سالگی در کتاب اولش به وضوح دیده میشود. شش سال بعد کتاب دومش بنام خندیدن در خانه ای که می سوخت چاپ شد که گام و پرش بلندی در شعر داشت .بهاری تاسف خورد که شیدایی وقتی بود دیده نشده بود/

چرا ما هرگز با صدای ریزش باران خیس نخواهیم شد؟ خدایااااا

بهاری ادامه میداد: در شعرهایی که سطرش بلندتر بود موفق تر بود و کتاب سومش منظومه ی بلند صد صفحه ای بود که مانیفیست کامل شهرام در او بود و چاپ نشد...

و از شعرهای شهرام خواند:

ما به دریاها دل بستیم

به سکوت خیس و سنگین صداها

به ژرفا

به تلاطمها

به درختها گوش چسبانده ایم...

بهاری در تلفظ سین توی شعر اغراق می کند/ شاید اصرارش از اینست که بدانیم اهنگ و موسیقی چقدر شعر شیدایی را زیباتر کرده اند... 

لعنت به این صدا... انگار این کاسه ی مسی هم سر ِپُر شدن ندارد. پس چرا آهنگ اوفتادن این چکه ها اینهمه جانم را می گزد؟ خدایا؟ 

من بازیگوشم و خدا می داند به او دست خواهم زد...

(چهار ستونم بدنم می لرزد... می دانست؟ اگاه بود؟ شاعران گاهی حکم پیامبران را دارند/ به خدا رسید و دستش زد)

در کتاب  دومش شعرهاش گزیده تر /پخته تر/ تلختر شدند / شاعرانه تر هم....در این کتاب شاعری اش تثبیت شده بود/ پیوستگی کارها در کلام و محتوا فوف العاده بود. اگر فضا را هم در شعر مثل فرم و محتوا مهم بدانیم شهرام در این کار بسیار موفق بود.

شعرهایی که در باب مرگ باشد / شعر شدنش سخت است . چرا که به فلسفه گویی می رسد . اگر شاعری بتواند ازین ورطه بگدزد و شاعرانه بسراید نمره اش عالیست .شیدایی با اینکه شاعری فلسفی بوده /فلسفه را در شعر به شکل ناخوشایند جا نینداخته/ شعر شیدایی خود ِ فلسفه بوده.

بابک از روحی افسر یاد می کند که همراه و همسر شهرام شیدایی بوده و می گوید:

روحی نقش غولی را داشت که شهرام بر شانه اش نشست و بلند شد . 

دلم می خواست قدم بلند بود ان قدر بلند که میشد به سقف برسم/ انگشتانم رابه سوراخ مزاحمش فرو کنم تا چک چک ناموزون باران اینهمه تلخم نکند...ترس بَرَم داشته...فکر می کنم سقف خانه ام نمور شد و چکه ای دیگر آوارش می کند روی سرم... بابک بهاری روی کاغذی چروک / خوش خط و خوانا خطاب به من چیزی می نویسد و نشانم می دهد / من بغضش را توی نوشته اش می بینم:

و دریغا دریغ که بزرگداشتها عادت کرده اند پس از مرگ بیایند/ یادت هست در روز بودنش میخواستیم دعوتش کنیم به ایینه و نشد؟( چه فرصت طلبانه توی دلم به خودم و بهاری ناسزا بار می کنم... به بهاری که چرا وقتی پیشنهاد دعوت شهرام شیدایی به ایینه را به من گفت از بیماری اش هیچ نگفت و به خودم که چرا به حرفش بی اعتنا بودم/ اعتراف می کنم هنوز هم حماقت رهام نکرده)

باران به من/ به کاسه ی مسی سالمند خانه ام /به سقفی که منتظر تلنگر بهاری بود/ حتی به ایینه رحم نمی کند.خیسم... شکسته تر از اینم که بتوانم جواب بهاری را بدهم... وقتی سقف رویت خراب میشود/ توجیهی جز سکوت و پذیرش نیست...

می پذیرم که ناجورم/ نا همگونم / فراموشی آیینم شده /یادم میرود زندگی به نفسی بند است.سرطانهایی اتفاقی / تصادفهایی اتفاقی / از پل افتادنهایی اتفاقی/ له شدنها زیر ماشینهایی اتفاقی / هدف شدنهای اتفاقی ...یادم می رود. هی... یادم می رود ...

  (آوار اما بهتر از آن صداهایی است که گیجت می ُکنند و ریز ریز بنیانت را بر می اندازند) 

عاطفه گفت شاید تلخی شیدایی در این بود که از گنجی که در درونش خوابیده اشباع شده بود / برای همین نیازی به دیگران نداشت / اینگونه آدمها شاید افسرده باشند اما مرگ را تلخ نمی بینند.علیرضا استانه ضمن تسلیت / قسمتی از مقدمه ی رمانش را خواند / خانم اذر کتابی تاثرش را از مرگ شیدایی گفت و کتابش را برای بررسی جلسه ی بعد تقدیم عزیزان کرد/ امیر نوروزی پاراگرف اول قصه اش را خواند/ لیلا کریمی / عاطفه و زهرا نوری هم...

بهاری مثل همیشه لابلای کاغذهایش گم شد / با آنها درگیر شد/ پیدایشان کرد و شیداگونه برای شیدایی خواند و نمی دانست ... نه... نمی دانست من زیر آواری فرو ریخته دست و پا می زنم و خدا هم آرامم نمی کند : 

بهاری : 

مرگ گلویت را نشانه رفته بود

چه نشانه روی درستی/ در روزهایی که همه نشانه گان را به غلط می زنند

پرنده را نشانه می روی/ به درخت می خورد

درخت را نشانه می روی / به ماه می خورد

ماره را نشانه می روی / نمی دانم به کجا بر می خورد

اما من و مرگ

هر دو گلویت را نشانه رفته ایم

یکی برای خاموش کردنش

دیگری برای ستایشش

                      ______________________

و من اهسته می گویم...

شهرام.... اگر صدایمان را میشنوی موقعیتت را به ما گزارش بده/غلت می زنم جایش را می دانیم... بالاست... خیلی بالا....باید مُرد و منتظر ماند...

انجا دیگر شهرام تلخ نیست . آنجا حتما فقط صدای کبوتر می اید/ صدای بال زدن... و شهرام می خندد چرا که انجا خدا شعرهای اشتباه نمی سراید... و ... تمام

 
 

حاضران در جلسه:

علی عبداللهی/ علیرضا ابیز/ بابک بهاری/ آذر کیانی/ علی اتیابی/ ارژنگ نجاریان/ الهام باباخانی و دخترش/ علیرضا استانه و سامش/ زهرا نوری / بهاره خطیری/عاطفه / نرگس ابراهیمی/ اکبر اسعدی/ امیرنوروزی/لیلا کریمی/ خودم و بارانی که این روزها سر ِ باز ایستادنش نیست.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 18:36  توسط رویا بیژنی  | 

 

 

 شهرام رفت خدایا مواظبش باش!

 

 بنویس ما غمگینیم و دریا دور
بنویس آسمان برای خود آسمان است
ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان
ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم

شهرام شیدایی شاعر و مترجم پس از تحمل ماهها بیماری و بستری بودن عصر امروز دوشنبه درگذشت.

به گزارش خبرنگار مهر، شهرام شیدایی عصر امروز دوشنبه دوم آذر در سن 42 سالگی در منزلش در تهران درگذشت. این شاعر و مترجم که پنج ماه پیش برای عمل جراحی عازم آلمان شده بود پس از آنکه پزشکان آن کشور از بهبود وی قطع امید کردند به ایران بازگشت و در منزل بستری شد. شهرام شیدایی متولد  1346 بر اثر ابتلا به سرطان متاستاز و سرایت تومورهای سرطانی به نقاط مختلف بدن در بستر بیماری بود و پزشکان از بهبود او قطع امید کرده و تنها چیزی که توصیه کرده بودند روی آوردن به درمان‌های سنتی بود.

وی از شاعران ترک زبان است که تا کنون 6 عنوان کتاب از جمله سروده‌هایش و نیز اشعار ترجمه‌ای وی به چاپ رسیده است. از جمله این کتابها می‌توان به مجموعه شعر"آتشی برای آتشی دیگر"، "آدمها روی پل" (ترجمه گزیده‌ای از اشعار شیمبورسکا با همکاری مارک اسموژنسکی و چوکا چکاد)، "خندیدن در خانه‌ای که می سوخت"، مجموعه داستان "پناهنده‌ها را بیرون می‌کنند" و "رنگ قایقها مال شما" (ترجمه گزیده‌ای از اشعار اورهان ولی) اشاره کرد. مراسم تشییع و تدفین این شاعر و مترجم فقید چهارشنبه  چهارم آذرماه ساعت 10 در بهشت بی بی سکینه کرج برگزار شد. *

نمونه ای از آثار شهرام شیدایی: 

نیاز به یک کلمه دارم

               کلمه ای که مرا از روی زمین بردارد

 من مثل ساعتی مریضم

                             و به دقت درد می کشم

سکوت تانکی است

                  که بر زمین فکرهایم می چرخد و

                                                     علامت می گذارد

از روی همین علامت ها دکتر

                        نقشه ی جغرافیایی روحم را روی میز می کشد

                و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد :

                                                 - چه چاله های عمیقی !

ناگهان نقشه نفس می کشد

                       میز تکان می خورد

       و دکتر فریاد : جنگ جهانی ...

 

خلوت پارک

پیرمردی آرام روی نیمکت کنارم می نشیند

بی مقدمه : یک نفر جاسوس

-         سرش را به این طرف و آن طرف –

 یک نفر جاسوس به خواب هایم وارد شده

کلاغی از روی درخت مثل یک سنگ پایین می آید

                          می نشید بر شانه اش

         و در گوشش با صدای آدم داد می کشد :

      - احمق ! باز که تو حرف زدی .

 

چیزی دیوانه ها را گاز می گیرد

        و تماشاچی ها کف می زنند .

 

نیچه گوشه ای در گوش کسی زمزمه می کرد :

                                                         - من راننده ی یک تانکم .

 

* برداشت آزاد از وبلاگ رسول یونان

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 9:50  توسط رویا بیژنی  | 

 

گزارش جلسه ی اول آذر/ برای کتاب پس از گندم منصور مومنی

 

از خانه که بیرون می آیم صدای پارس سگها گوشم را سیلی می زند/  از پیج کوچه که می گذرم صدای پارس / به خیابان که می رسم صدا...

پارس سگها به هر خیابان/ به هر کوچه توی گوشم کلافه ام می کند/ با این همه  زمزمه می کنم :

وختی دستامو به ماه می برم / به سگات بگو خفه شن

و به سگها مغرضانه فکر می کنم و خدا خدا می کنم که عاقبت دستم به ماه برسد...

این روزها زود تاریک میشود . زود ماه سر می زند اما از دسترسمان دور است...خیلی دور . به صدای زنانه ای قدرت خوانش شعرهای منصور را به زبان خودش تکرار می کنم:

دمی که نان

دهان مردم را بسته یود...

وسگها پارس می کنند / گوشم عادت کرده چرا که غم نان دهان می بندد... 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:5  توسط رویا بیژنی  | 

سلام

مدتی بنا بر دلایلی از هم دور ماندیم و حالا دلتنگتر از همیشه ایم. دلتنگ دیدار دوباره اتان / حرفهایتان / شعرها و قصه یتان/ مهربانیها و لبخندهایتان و یاری و همدلی...

انگار دارد خیلی دیر می شود... چرا که دلمان سخت می تپد برای برای دوستیهای بزرگ ساعات کوتاهی که داشتیم...

این بار هم یکشنبه هفته ی دیگر/ یازدهم مرداد ماه / ساعت پنج غروب منتظرتان هستیم فقط منبعد جلساتمان در کافی شاپ انجمن نویسندگان کتاب کودک و نوجوان واقع در خیابان سمیه / بین مفتح و فرصت / نبش آژانس کومه/ بن بست پروانه/ پلاک دو جدید یا چهل و شش قدیم /طبقه ی دوم برگزار می شود.

منبعد به جای حق عضویت ماهی هزار تومانمان/ می توانیم سفارش کوچکی بدهیم و پذیرایی از خودمان را خود به عهده بگیریم تا هم کمی از خجالت آقای مهدی طهوری نویسنده ی عزیز و مسئول کافی شاپ انجمن و این لطفش در آییم و هم از لحاظ مالی باری به شانه ی هم نباشیم.

قبول دارید که اینکار قشنگتر از صندوق کمک به جلسات آیینه را به دست گرفتن است؟!

جلسه ی آیینه / جلسه ایی جدی نیست / بیشتر یک محفل دوستانه ست با شرایطی که خواندید .

هر کس که دوست دارد دوستان مجازی اش را ببیند / هر کس که دوست دارد شعر یا قصه یا مطلبش را بخواند یا حتی نقاشیها و عکاسیهایش را در معرض نمایش قرار دهد / یا دلتنگی اش را جایی بیندازد و شادمان به زندگیش بر گردد می تواند به اینجا بیاید.

ما از دیدنتان خوشحال خواهیم شد.

وعده ی ما/ یازده مرداد/ یکشنبه ساعت پنج


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:41  توسط رویا بیژنی  | 
شعرهای جلسه


هرکس  می خواهد / می تواند  نقدش کند
پیشاپیش ممنون


کتابی در پنج فصل


ورق بزن
در فصل های پیش
سبز بده ای.
گاهی اگر زرد می شدی
آبی بود
که عصه هایت را بپوشاند.

حالا هی ورق می زنی و
هیچ فصلی عوض نمی شود!
ورق های زرد را
در زمستان
رها می کنی

حالا که فصل های سبز
در غبار سال ها گم شده
شاید کتاب دیگری نوشتم
در پنج فصل!

زیر پای ما علفی سبز نمی شود
××××××××××××××××××
ایستاده ای و
چشم بر بیابان
که کی جنگل می شود.
و نمی دانی
که آسمان هم
روزگاری سبز بوده است
و هر ستاره درختی.

حالا
تمام ستاره هایمان را
پر پر گرده ایم و
دیگر
زیر پای هیچ رهگذری
علفی سبز نخواهد شد


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 21:9  توسط رویا بیژنی  | 
سلام

ما خیلی دیر کردیم/ دیر برای دیدن/ برای در کنار هم بودن/ برای حوصله ی شنیدن هم را داشتن/ مگرنه؟

ما آنقدر دیر کردیم که حتی آقای آستانه هم که دیر به دیر سعادت دیدنش را نصیبمان می کند متعجب شد...

 گرچه دلتنگتان شدیم اما نمی خواستیم فروردینی را که همه شوق دیدن نزدیکترینهایشان را دارند از شما بگیریم/ برای همین منتظر اردیبهشت ماندیم.

شنبه ی دیگر میشود پنج اردیبهشت / میشود اولین شنبه ی اردیبهشت ماه / میشود موعد دیدار و شنیدنتان.

این بار می خواهیم از هر شرکت کننده یک قصه یا یک شعر بشنویم/

قرارمان پنج اردیبهشت / ساعت ۵/ نشر مهیستان /

زودتر بیایید تا زود تر شادمان کنید

 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:14  توسط رویا بیژنی  | 
 

 

آئینه ی دلتان بی غبار / نوروزتان پیروز / ایامتان به کام/ عیدتان مبارک....

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 6:41  توسط رویا بیژنی  | 
 





صیاد

****
از روزی که دانستم
لانه ها برای پرندگان
بال بال می زنند،
دستانم طعم دانه گرفته اند.
از ما
تا صیاد
صورتکی ست،
که مشت مان را
باز می کنند



این شعر دو بند دارد:

بند اول:از روزی که دانستم/لانه ها برای پرندگان/بال بال می زنند/دستانم طعم دانه گرفته اند.

ابتدا به زبان شعر نگاه کنیم. این زبان از روال معمولی گفتار که وظیفه ی پیام رسانی دارد، خارج شده است. انتظار ما این است که پرنده ها برای لانه بال بال بزنند. اما شعر نوعی آشنایی زدایی ملیح کرده است و زاویه نگاه ما را از عادت ها به زاویه ی دیگر و بکر برگردانده است. در این نگاه، این لانه ها هستند که برای پرنده ها بال بال می زنند. این خبر جدید راوی است. چون می خواهد مخاطب را به دیگر سوی دیوار نادیده ها و ببرد. گویی لانه ها احساسی دارند که ما از آن بی خبریم. به یاد داشته باشیم که "بال بال زدن" یک مفهوم کنایی هم دارد و آن نهایت شوق و اشتیاق است. حالا شاعر مخاطب را کمی رها می کند تا فکر کند و زاویه ایی را بیابد. شاید با خواندن این بخش از خود سوالی کند: تا به حال پرنده ها در جست و جوی لانه بودند و برایش بال بال می زدند ؛ چه شده لانه ابن بار به تکاپو افتاده؟ آیا فکر سوئی در سر دارد. شاید؟ چون پرنده آزاد بود و می پرید و به هر جا که می خواست می رفت. نکند لانه می خواهد محدذودیتی برایش ایجاد کند؟

حالا گوینده شعر(نه شاعر) هم به قصد لانه پی برده ومی گوید:"دستانم طعم دانه گرفته اند" من هم دانه ای در دستم بریزم ! تا به سوی پرنده ای بال بال بزنم!شاید پرنده ای را به دست هایم که حالا به شکل یک لانه در آمده، جلب کردم. این حرف گوینده بودار است.انگار دامی سر راه پرنده گذاشته! از دید این گوینده ، هر دست یا لانه ای که بوی دانه بدهد و پرنده ای را به سوی خود بکشاند، صیادی ست! زبان شعر را دنبال کردیم.

واژه ها آن قدر خوب در کنار هم قرار گرفته اند که شک و تردید را در دل مخاطب ایجاد می کنند و وا می دارندش تا به دنبال بند دوم باشد. شاید فرجی حاصل شد!

بند دوم:

"از ما/تا صیاد/صورتکی ست/که مشتمان را/باز نمی کند."

ما ، همان دست بوی دانه گرفته ایم. همان بال بال زننده به سوی پرنده. ما همان صیادیم. چرا که کار ما با او یکی ست. او هم پرنده را می گیرد. در قفس می کند.در یک کلام پروازش را محدود می کند و آوازش را.

تنها تفاوت ما با صیاد یک "صورتک" است. صیاد ظاهر و باطن صیاد است . دامی دارد و می گسترد و دانه ای می ریزد و معلوم است برای چه. ما آن صورتک را زده ایم . ببین نه توری و نه دانهای و نه پنهان شدنی نه قفسی. فقط دستی پر از بوی دانه. وقتی پرنده دست بوی دانه گرفته را ببیند راحت تر به دست می آید.حالا کافی ست ببندیمش. پرنده گرفتار می شود.

بگذارید تمام اطلاعات شعر را یکبار دیگر مرور کنیم...انگار جز این دو تصویر ، تصویر دیگری هم در زاویه ای دیگر در ذهن می نشیند.نه صیاد بی صورتک باش نه دست بوی دانه گرفته تا پرنده را از پرواز باز نداری.

لازم به یاد آوری ست که یک تخیل خوب ، یک معنا و مفهوم نه چندان سر راست که ویژه ی شعر است؛ چینش خوب واژه ها ، زبان و شکستن نرم معمولش با غافل گیری های شاعرانه، فرم محکم که هم ارتباط های افقی دارد و هم عمودی، این شعر را از شعرهای شاعران امروز جدا می کند. زیرا در بیش تر شعرها، شاعران به دنبال آشنایی زدایی های زبانی اند و آن قدر در این کار افراط می کنند که عنصرهای دیگر شعر مثل همین ارتباط های افقی و عمودی که شکل ارائه ی محتوا را دارد و تخیل و تفکر را فراموش می کنند یا عمدا آن قدر تعلیق می کنند ، که هیچ لذتی و کشفی جز زبان ، نصیب مخاطب نمی شود.

نقد شعر زن سروده ی شهین منصوری
بخش 1
زن

***

زن گفت

کسی نباشد

می خواهم آوازم

لب باز کند

از سربندم بگذرد و

صدای پایم را

روی تابلوی نشانی همین کوچه

آویزان کنم

بیرون ازنشانی خیابان و

انگشت اشاره

راه بروم

خالی از نام های گمنامی نیستم

صورتم

آینه ای هزار تکه

لبخندم

قطره های سرخ گلویم

وراهم

درهای بسته

کنار کفش های خیالی

عریان نیستم

پرم از لبا س های رستگاری

که برتنم پوشانده اند

با این همه

سردم است

وکلاغی می ترساندم

کنار گودالی.

در شعر زن ، صحبت از گسستن محدودیت هاست. زبان شعر ، سعی می کند از مستقیم گویی بپرهیزد و به هویت شعری نزدیک شود. در همان ابتدا ، خروج از محدودیت ، در فضایی خالی از افراد طلب می شود." کسی نباشد" . و بعد به جای این که بگوید می خواهم آوازم بخوانم، به صورت غیر مستقیم روایتی را با آدم نمایی پیش چشم مخاطب می گستراند:

" می خواهم آوازم

لب باز کند

از سربندم بگذرد " حالا نمایی از زن را نیز داریم. او سر بند دارد. می توان تصور کرد که این آواز شاید برای کنار زدن سربند باشد. چرا که در یک نگاه کلی اگر سر بند باشد ، دهان بند هم می شود. پس این آواز برای کنار زدن محدودیت اول است.

تصویر دوم:

" صدای پایم را

روی تابلوی نشانی همین کوچه

آویزان کنم ."

"آویزان کردن صدای پا روی تابلو" یعنی یک امر شنیداری را ، دیداری کردن و به این وسیله حس را به مخاطب رساندن ، زیباست. در این جا زن روایت می کند که بتواند در کوچه بگردد. شاید نام های مردانه کوچه ها هم دلیل دیگری بر گسستن این محدودیت باشد تا زن بتواند اثری در کوچه که بخش کوچکی از اجتماع است به معرض نمایش بگذارد و در بعدی بزرگ تر در جامعه تاثیر گذار باشد.
نقد بخش 2 شعر "زن"
راوی ادامه می دهد:

" بیرون ازنشانی خیابان و

انگشت اشاره

راه بروم"

بی آن که کسی فرمان دهد یا محدوده ای را مشخص کند در جامعه باشم. در کلامی کوتاه:"روش زندگی خود را خود انتخاب کنم" راوی در ادامه ، گمنامی خود را چنین می گوید:

" خالی از نام های گمنامی نیستم"

و ادمه می دهد با کلامی کوتاه اما پر تفسیر. در ظاهر ،چهره اش را چون آینه ی هزار تکه ترسیم می کند اما باطن فراتر از این است.

" صورتم

آینه ای هزار تکه"

در تکه های این چهره آیینه گون چیست که تو به تماشا نشسته ای؟ این زاویه ای است که بر روی مخاطب باز است و می تواند به پستوهای ندیده سر بکشد و ببیند چیزهایی را که شاید شاعر هم ندیده است. در تکه های این آینه می توان زن را در نقش های گوناگون دید. در نقش برادر، خواهر ، مادر ،پدر ، همسر و درد همه ی آن ها را در این شکسته ها ، حس کرد.

در تصویری دیگر:

" لبخندم

قطره های سرخ گلویم"

لبخند ، به شکل قطره است و رنگ سرخ هم دارد. یک حس آمیزی و دیداری کردن لبخند. لبخندی خونین . یک پارادوکس .یعنی در جامعه ی راوی، لبخند ، دهشتناک است . به ویژه در صورت زن!

بعد:

" وراهم

درهای بسته

کنار کفش های خیالی"

این هم یک پارادکس. راه به در بسته می خورد. کفش هم تخیلی.در یک کلام بی پرده: راه ها به بن بست ختم می شوند و رفتن با پای بی پاافزار!

تن زن ، چگونه دیده می شود؟:

بخش 3 شعر"زن"
" عریان نیستم

پرم از لبا س های رستگاری

که برتنم پوشانده اند"

در جامعه ی راوی ، عریانی روا نیست. پس بیایید و آن را بپوشانید. ،فعل"پوشانیده اند" به جای "پوشیده اند" آن اجبار را می رساند. گویا زن ، خود نمی تواند رستگار شود .پس باید او را رستگار کرد.جامعه ی راوی بسیار به فکر اوست! حتا اگر بشود این یاغی را باید به زور به بهشت فرستاد! زن با این لباس ، احساس سرما می کند و می ترسد. ازچه می ترسد؟ از کلاغ! شاید کلاغ خبر عدم تمکین او را به مجریان برساند:

" با این همه

سردم است

وکلاغی می ترساندم

کنار گودالی."

که اگر زن دست از پا خطا کند، در گودال خواهد افتاد و مدفون خواهد شد. این گودال را از قبل برایش کنده اند!

 


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 8:23  توسط رویا بیژنی  | 
میهمان : خانم شهین منصوری
مدیریت: رویا بیژنی
زمان یکشنبه 4 اسفند 87- ساعت 17تا 19

بخش اول:
شعر خوانی خانم منصوری :
1- شعرهای کتاب چرا برای تو دلتنگ نشوم.20 دقیقه
2- نقد و نظر دوستان پیرامون شعرهای همین مجموعه 20 دقیقه


بخش دوم:
1- چای و گپ آزاد 15 دقیقه

بخش سوم:
1- شعرهای تازه ی خانم منصوری 1۵ دقیقه
3- نظر دوستان همچنین شعرها و داستان های دوستان آیینه ۵۰ دقیقه

چند شعر کوتاه  از اشعار خانم منصوری را در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:39  توسط رویا بیژنی  | 
برای پدر بهاره ی عزیزمان روز یکشنبه / ۱۳ بهمن /ساعت ۵ برنامه ای ترتیب داده ایم در نشر مهیستان/ آمدنتان بهارمان را آرام می کند .


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:52  توسط رویا بیژنی  | 

 

صبح امروز بهارمان در اوج شکوفائی اش/ سرد شد / وقتی شنید پدرش زندگی اش راتمام کرد.

زندگی آدمها که با مرگ تمام نمی شود این را هم امروز به بهارم گفتم / اما ما عادتمان شده ساده دلانه گول بخوریم و از ندیدن ِ عزیزانمان دلتنگ شویم.

یادم آمد آن روز که باباجان من هم رفت/ تلفنم را خاموش کردم تا صدای تسلیت دوستان و آشنایانم به من /هی یاد آور تنهایی ام نشود.

یادم آمد دوست داشتم تمام روبانهای سیاه را از روی گلهای ملالت بار ِ گلایل ِسفید بردارم و بیاندازمش دور.

یادم آمد حتی دیدن نزدیکترین کسانم هم تسلای خاطرم نبود.

تنها آرامش من در آن روزها فقط کامنتهایی بود که در آیینه برایم می گذاشتید و سکوتی که باعث می شد بیشتر با پدرم بمانم.

امروز بهاره ی خطیری نازنینم با التماس می خواست تا به شما خبر رفتن پدر بزرگوارش را ندهم ... نه به خاطر اینکه در بی خبری بمانید...نه... چون از شنیدن تسلیت / جواب دادن به تلفنها و دیدن دوستانش در این همه شلوغی دردناک ـ خاطره/ سخت رنج می برد.

پس بیایید بی زنگی به موبایلش / در همین جا با کامنتهایمان امشب برای آرامشش دعا کنیم.

دعا کنیم آمرزیده و معصوم / همانطور که بود / بخوابد.

دعا کنیم نگران بهارکش نباشد .

دعا کنیم همسرش اینهمه تنهایی اش را تاب بیاورد و فرزندانش نیز.

دعا کنیم بهارمان باز هم شکوفه بزند تا آیینه ها سرشار از عطرش شوند و سر خوشی اش.

فاتحه برای بابای عزیزی که رفت تا سبکبارتر در جایی زیباتر ازین جهان لعنتی / آرام بگیرد بیشترین همدلی برای رفیق مهربان آیینه هاست. ممنونم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:51  توسط رویا بیژنی  | 
با خبر شدیم پدر خانم آمنه فرخی / دار فانی را وداع گفتند. تسلیت و آرامش ایشان تنها آرزوی آیینه ایهاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:22  توسط رویا بیژنی  | 
رسول یونان در نشرمهیستان

تاریخ شنبه هفتم دی

ساعت ۵ عصر

مکان :خیابان شریعتی ، سه راه طالقانی ، کوچه نقدی ، شماره 18 ، طبقه اول ، انتشارات مهیستان


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 20:2  توسط رویا بیژنی  | 
هر از چند وقتی / باید خانه را تکاند/ این را همه ی مادرها به همه ی فرزندها همه اش را یاد می دهند:

بعضی ازخرده ریزها را هر چقدر هم پر خاطره / دور بریزتا سبکبار شوی . بعضی هایش را  که عزیز بودند و گمگور/ پیدا کن و گرامیتر نگه دار تا پر بار شوی . خانه ات را همه اش یک جور نگه ندار/ هموار می شوی...

ما از مادرهایمان شنیدیم / مادرها یمان از مادرهایشان / مادرهایشان از مادرترهایشان...

حلا اینجائیم/به امید سبکباری / پرباری و نا همواری آیینه هایمان.

 خوش آمدید/ مشتاق دیدار...

---------------------------

حاشیه ای مهم : تمام این خانه تکانی را باید که  مدیون بهاره ی خطیری عزیزمان باشیم  که همیشه زحمات آیینه را به دوش می کشد/ باسپاس همیشه ازو.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:34  توسط رویا بیژنی  |