باد شناسنامهاش را به کجاها برد؟!
از راست به چپ:
منصور مومنی - علی عبداللهی - عباس نجاریان - اکبر اسعدی - زهرا نوری - آشادا کوچولو- بابک بهاری - علی جانوند
باد شناسنامهاش را به کجاها برد؟!
...
در این جلسه که تعدادی از همراهان نشستهای آینه حضور داشتند به ریاست آقای منصور مومنی آغاز گردید...
همه اعضای جلسه
آقای جانوند: به نظر من، آقاي عبداللهي در این کتاب نقدی به فلسفه زده و جوهر اشعار نسبت به کارهای قبلی ایشان تغییر یافته است و این اتفاق شاید به دلیل ترجمه هایست که از"نیچه" داشته اند.
نکتهای که در این کتاب به چشم میخورد ساخت ترکیبهای جدیدی مانند " فرامریخی، زنامرگی، ترافرازنده، انچوچک ساختارگرا و... است که با برخی از آنها نتوانستم ارتباط برقرار کنم.
خانم رویا بیژنی: مفهموم برخی از اشعار به نظر فلسفی میآیند که در ابتدای خواندن خسته میشوم، نمیدانم شاید اطلاعات من در آن حدی نیست که معانی را درک کنم ولی احساس میکنم در چند سال آینده وقتی که سطح آگاهی فلسفی افراد بالاتر برود، این اشعار قابل فهمتر شوند. در مورد شعر " رجوليت مفرغي تمدن" بايد بگويم كه غير از يك فيلسوف نميتواند اينگونه شعر بگويد.
دکتر حجوانی خطاب به آقاي عبداللهي: آيا شما داريد پساساختارگرايي را هجو ميكنيد و يا اداي آن را درمي آوريد؟(اشاره به انچوچك پساساختارگرا)به نظر ميرسد اين دو در هم خلط شدهاند اين واژهها، دانشگاهي، قاشق چنگالي و كراوات زده هستند. ادا و اطوار و بي معنا نيستند و اگر در غيرجاي خود، بهكار روند، جاي هجو دارند...و من اگر از زيباييهاي كار نميگويم به خاطر خشونت نقد است وگرنه كتاب حس قشنگي دارد و در آن قلمروهايي به چشم ميآيد كه بيانگر جهان ديدگي شاعر است.
آقاي مومني: اين كتاب نسبت به مجموعه هاي قبلي گامي رو به جلو دارد. در اين سالها غربي سرايي در شعرهاي ما زياد بوده و غربي سرايي به معناي آوردن محيط كشورهاي خارجي در شعر فارسي است كه البته كار آقاي عبداللهي به دلايل زيادي متفاوت و برجسته تر است. ديگران مثل اينست كه عكسي از آن مناظر گرفتهاند در حاليكه ايشان در آن فضا قدم زده و همزبان شده و در عين حال ايراني بودن خود را از دست نداده و همبستگي بين مناطقي از ايران و خارج، از بين نرفته است.
فلسفي سرودن به خاطر به كارگيري كلمات فلسفي مثل بودن و شدن نيست و دقيقترين نگاه فلسفي را در جاهايي دارد كه تصوير و نمايي را كه در معرض نگاه شاعر است را بيان ميكند كه بي روح و بي اهميت و نگاتيوي لوس نيست. بلكه بار معنايي پيدا ميكند. همان اندازه كه به سمت خدا راه هست به سمت شعر هم راه هست.
غالبا افراد ميخواهند شعر را بر خودشان منطبق كنند و اين سَر ِشعر را در ابتداي حركت بريدن است.
و در مورد واژه سازي بايد بگويم به تعبير مرحوم اخوان، دو دستهي حكما و شعرا مجازند و اصلا بايد كه واژه بسازند و چنين كاري لازم است تا گستره لغات ما افزايش يابد. به نظر من خيلي از واژههايي كه ايشان استفاده كردهاند از زبان محاوره و لهجههاي مختلف ايراني گرفته شده. شاعر برجستهاي نداريم كه واژههاي جديد نساخته باشد و اتفاقا اين از نكات قوت كار آقاي عبداللهي است و اگر من در لحظاتي دچار چالش مي شدم و نمي توانستم نزديك بشوم شايد توقع فرهيختگي و نفوذ بيشتري در فضاي شعرها از ايشان داشتهام.
از طرفي، نرمي، ملاطفت و موسيقياي در غربت سرودهها و سفرنوشتههاي ايشان هست كه اگر خواننده، آن نرمي و ملاطفت حركت در شعر را رعايت نكند فهم شعر سخت ميشود.

بابک بهاری - علی جانوند
آقاي بهاري: اشعار اين كتاب داراي پسلايهها و حواشي زيادي هست. كه از خود شاعر شروع ميشود. ما بيشتر با ترجمههاي علي عبداللهي آشنا هستيم. و اغلب اين سوال پيش ميآيد كه آيا زبان شعريايشان، زبان ترجمهاي نيست؟ در حاليكه به نظر من زبان شعري ايشان به حدي توانمند بوده كه در ترجمه ايشان هم تاثير گذاشته است.
آقاي عبداللهي بيشتر، شاعر شعر كوتاه بودهاند. يكي از آفتهايي كه شاعران در گذر از شعر كوتاه به بلند دارند، درازگويي در شعر كوتاه است كه دست خود شاعر نيست و در واقع مرحله گذار است كه در اين كتاب اين مرحله انجام و شعرها بلند شده و تكامل يافته و به سطرها رسيدهاند و به پايان بنديها بسنده نكرده است. بيشتر اتفاقات شعري نيز در سطرها اتفاق افتادهاست و در اين كتاب، محور عمودي كمرنگ و سطرها درخشانتر شدهاند(البته منظورم از بخش اوليه كتاب و سفرنوشتههاست).
آقاي عبداللهي آشنا به زبان و شعر كهن و فرهنگ ايران است و بهرهگيري از ظرفيتهاي زبان را خوب ميشناسد(صفحه 17 و 32 كتاب). ايشان همچنين، آشنا با شعر جهان و فرهنگ و زبان آلماني است و قوه بهره گيري از ظرائف و تواناييها و پهنهي تخيل شعر را دارد. نمونه ي آن شعر"بولونيا"ست. نتيجه آنكه اين دفتر، ذهن گيرنده و آمادهي شاعري كه ظاهرا سفركرده و به شعر رسيده را نشان ميدهد و به هر حال بزرگترين اتفاق اين دفتر شعر بودنش است و نه فلسفه نامه بودنش كه البته فلسفه نامه بودنش مي تواند اتفاق خوشايندي باشد. فيلسوفان و خصوصا شاعران، ساده كنندهي جهان پيچيده هستند و با اينكه در شعرهاي علي عبدالهي مسائل پيچيده بيان ميگردد ولي به راحتي با كدهايي كه شاعر ميدهد، فهميده ميشود.
آقاي نجاريان: كتاب تاثيرگذاريست و رفتن به چنين عرصهاي بسيار جالب است. آقاي عبداللهي شخصيتها را ميشناسد و تاريخ هنر كشورها را ميداند.
اگر براي كتاب دو بخش در نظر بگيريم، يكي زيبايي زبان و ديگري تاثيرگذاري بر خواننده، هر دوبخش خصوصا دومي رعايت شدهاست. اشارات و آدرسهايي كه در كتاب داده مي شود زيبا و بسيار الهام بخش ميباشند. ما اينهمه سفر ميرويم ولي كم پيش ميآيد بتوانيم آن ها را در غالب شعر ثبت كنيم. بردن خواننده از آسمان به كوير، از آلمان به خوسف(جايي در خراسان جنوبي) نگاه و نگرهي جهاني دارد و كوچك بودن دنيا را نشان ميدهد.
تاثيرگذاري اشعار آنقدر رياد بود كه باعث شد،خاطرات آخرين سفرم به جنگل را با دقت مرور كنم. نگرش عميق به مجسمه ها و آثار تاريخي، زيتون زارها...ويژگيهاي اقليمي و تاريخي و كارهاي ويل دورانت را به يادم ميآورد و يا گفتن از گوته و قهقهه خنده خيام از پشت ديوارتاك ما را به ياد ارتباط دنياي اين دو مياندازد و تصوير ميكند... و يا وجود ماريانا كه در هفتاد سالگي معشوقه ي گوته بوده و او را با حافظ و ايران آشنا ميكند و گوته در شعرهايش به او لقب زليخا ميدهد...

زهرا نوری - آشادا - بابک بهاری- علی جانوند
آقاي مومني در آخرين نظراتشان ميگويند كه اي كاش آقاي عبداللهي براي كلمات اِعراب ميگذاشتند تا خيلي از نكات ابهام رفعميشد و البته حيف است كه كتاب صحافي و چاپ خوبي ندارد و خيلي زود ورق ورق ميشود ...
حضار خوش ذوق آيینه هم متفقا ميگويند " بادها كاغذهايش را بردهاند"!
آقاي علي عبداللهي: البته كتاب خيلي با عجله و در مدت بيست روز، اجازه نشر گرفته و حروف چيني و چاپ شده است و بايد به ناشرش دست مريزاد گفت...
من در اين كتاب نخواسته ام كه فقط شعر بگويم بلكه خواستم ضد شعر هم بگويم. از كودكي تا به حال آواي اسمها برايم شاعرانه و هميشه اسم آدمها، شهرها و كشورها برايم تداعيگر بودهاند. پيرامون تلفظ هر نامي، در ذهن ما تخيلات و افسونيست كه با ديدن آن مكان و يا شخص، ممكن است تخيل و افسون آن از بين برود و يا حتي بيشتر شود.
سفرنوشته ها اداي ديني به ناصر خسرو به خاطر علاقهاي كه به ايشان دارم و همچنين به مكانهاييست كه رفتهام.
در اين كتاب نگاه كلاسيك و سفرنامهاي ندارم و خواسته ام خودم را رها كنم و هرچه خواستم بگويم.
اين شعرها به شدت تحت تاثير ساختار سيمفوني هستند كه اگر خواننده آهنگ بعضي از كلمات را در نظر نگيرد، ممكن است كل شعر را ازدست بدهد. مانند شعر " ونيز":
"مـــيروم
تا دالان دراز مه
تا پيادهروهاي بلند سرپوشيده
تا كليساهاي هفتگانه و برج اريب
مـــيخوانم
با دهان " كال شور" ، از چشمان نرگس " خوسف"
...
و يا در همين شعر :
"در ميدان "سان ماركو"
كبوتري نيست و شير
كتاب را بسته و به آبيها مينگرد."
در واقع ميدان سان ماركو با كبوترانش تعريف ميگردد، ولي در شعر، اشاره به نبودن كبوتران ميشود و يا اينكه مجسمه شيري در "سان ماركو" هست كه وقتي كتابش باز باشد نشاندهنده صلح و هنگاميكه بسته باشد حاكي از زمان جنگ است!
شعر بولونيا كه زادگاه ماركوني، مخترع تلگراف است با خط زدن مشقهاي اقليدس شروع ميشود اين يعني كه گاليله جهان غير اقليدسي را بوجود آورده است كه به چهارميخش ميكشند و بعد به پارمنديس، فيلسوف پيشاسقراطي كه تمام فلسفهاش در جملهي " هست هست" خلاصه ميشود و بعد به موسيليني ميرسد كه روي قبر ماركوني نوشتهاست " او زندگي امروز را براي ما ساده كرد".
هر مسافري به هركجا برود تاريخيت ذهنياش را نميتواند كنار بگذارد و جدا شود. ايراني حتي به قطب هم برود تاريخيت ايراني خودش را نمي تواند فراموش كند. بايزيد بسطامي هم ميگويد به هركجا كه رفتم آنجا بودم...
شعرهاي مونيخ كمي خشنتر شدهاند و در آنها بازي گرفتن عقل ابزاري مد نظرم بودهاست تا به انتقاد كشيده شوند. در مونيخ 2:
روح "ديونيزوس " از خاور عالم
به تن ايزدان يوناني رخنه كرده است
_ اين را افلاتون مي گفت...
به تعبير نيچهاي، جهان به دو بخش ديونسوس و آپولو تقسيم شدهاند و روح ديونسوسي كه طالب عشق و شراب و مستيست از شرق آمدهاست. هنرمندان و شاعران و نويسندگان داراي روح ديونسوسي هستند و غربيها، آپولويي، يعني برنامه ريز و به فكر ساختن و پرداختن هستند. در كارناوال اين شعر، هركس به شكلي درميآيد(پوست ببر ،حلقه توالت فرنگي بر سر) و در فرداي آن روز دوباره همه چيز آپولويي ميشود و آدمها كت وشلوار پوشيده با عقل ابزاري مي آيند و از شيشههاي شكسته ي شراب شب قبل هيچ خبري نيست!
بر خاکسترها
برای مفتون امینی که به جای همه
خاموشان سخن می گوید
بر خاکسترها می رقصم
شلنگ انداز به لبه ی ماه می روم
برای ات مینایی می آورم
پسر ابرهای ام من
و بادهای بی در، کجا
شناسنامه ی مرا برده اند؟
آنها شعله های تو را تیز می کنند و
دودت به چشم ستارگان می رود
باران های استوایی
جوی های کهکشانی را
از آوای مفرغی ات پر می کنند
_ تو اما بیافروز! دامن اش را بگیر و
در آب ها بسوز!
چهارعنصر راه می روند
می برندم چهارسوار
غبار از پی روزها بر دشت
و گله ای نابلد، بر نشیب ماهورها
...
در برف چه گرم بودیم!
میعاد آخرمان، می دانم،
پشت سالهای نوریست!
من کلید خانه ام را، در جوی خیابان گم کرده ام
یا شاید لای سطرهای کتاب ها
سرم به سیمان کوچه ای می خورد
که از آن بیزارم
پاهای چوبی ام را برمی دارم و
سراغ جغدی می گیرم.
...
شماره های محو و درگاها
یقین که به یخزارهای پار و
امروز می روند.
_ هرچه که در بدر باشم
باز در زیبایی خود مآوا دارم!(این را زن می گفت)
پاسخی دارید در این ویرانی؟
حرف های تان گل ساعتی هم نیست
خانه اتان بر باد
و کاغذ بادٍ روزٍ دور
پشت نیامده ها
اوج گرفته بی نخ
در گرداب خورشید!
_ می نویسم!
_ تا بگویی هستی؟
_ تا روز بیاید و کلاس های بسته...
_ یک حرف و دو حرف؟
_ تا بخواهی صبح در گلویم هست.
تف بر خوب و بد، و علت و معلول
چرا می خواهی آسمان را
از دل کوچه ای بنگری
که سنگریزه ی زیر پای مان را
صورت مثالی المپ می داند؟
_ من شاد بوده ام روزی!
از گردنه های سهمناک گذشته ام
افسون دیو کورم می کرد
اگر باورتان می کردم
و جویبار پاهایم را میدزدید.
هر لحظهات تاریخیست به قدمت جهان
آب میدود، نان میدود و باد به دنبالش
خواب میبینم" دائو شده ام"
و "لائو تسو" می نویسدم
یا نکند من مینویسم اش؟
ـ تو دژخیم خودت هستی
تو از لحظههای خودت
طناب دار خودت را میبافی
درست در همان لحظه ةا
که فکر میکنی مرغ بادی
خرسنگی هستی، بر نشیب رودی
که قرار بود به اقیانوسی بریزد
اقیانوسی، خسته تر از آن که
دیدار جویی را تاب آرد
ولی عمق اش نهنگ ها را تحقیر می کرد
تا چه رسد به ماهی جویبار!
خسته از ماهی ها و نهنگ ها و اقیانوس
شاید از هر چیزی که نامی دارد!
_ نفرین ابدی بر نام ها و نشانی ها!
بر نشخوارهای تاریخی حروف و
لوش و لای فرهنگنامه ها!
به تبت بروم، به هرات یا به سیوجان
به مسکو به شانزه لیزه یا به لاله زار
به "تیان آن من" یا به سارایوو؟
تو نامی نداری
مثل هیچ، هیچی ای زندگی...
میدان فردوسی تهران
دلار پوند مارک! دلار پوند مارک!
این را دلار فروشها به سایه اشان می گویند
مارک مرگ
تو کیستی که می توانی
این همه ادم را بخوابانی؟
راستی یک بربری تازه توی کیفم دارم
باور نمی کنی؟
یک وعده کم نیست!
و تو چه قدر خوبی
که فقط پوزخند می زنی
دیری ست دیگر تنی که
هر روز چرب اش می کنیم
می داند که مرگ
گاه طنابی کور است
گاه دو پنجه ی نادان
اما آن ها از کجا بدانند ابولقاسم!
که این شاهنامه ی بی آخر
هزار رستم دارد!
"عجم زنده کردم..."
دلار دلار مارک
پوند و حالا یورو!
در خانه، روی مبل های فرسوده
رستم و اسفندیار می خوانم
بعد هم می روم
" سرزمین نیست در جهان" را
به قعر آب ها بفرستم، افسوس...
نان، عجیب پشت ام را
گرم کرده است، عجیب
باید هرطور شده منصور را ببینم
شغاد دور از چاه
سایه به سایه ام می آید
و من هی پشت درختچه های پل
سرم را می دزدم
تا دم کافه ای که یک روز گفتی
چه چای بدطعمی دارد!
" سیروس" دیگر به " عیاران" نمی آید
و دو هایکوی خاموش چشمانت
دیگر زیر بوته های چای " اوهایو"
"کلمبو" و " لاهیجان"
خوابم نمی کند.
" توانا بود هر که دانا بود"
پ.ن: اعضای جلسه: منصور مومنی - علی عبداللهی - عباس نجاریان - اکبر اسعدی - زهرا نوری - آشادا- بابک بهاری - علی جانوند- مهدی حجوانی - هما موسوی - امیر پیرزاد- رویا بیژنی - بهاره خطیری ـ محمد ملک نیا و عاطفه(احلام)
هر كم و كاست و دير شدن ارائه گزارش را بر من ببخشاييد كه اينبار، آپولويي(اشاره به تفسیر شعر مونیخ ۲) نبودم و كمي دير شد. قبول كنيد براي كمتر قضاوت شدن متن، اندكي تامل و تدوين، لازم، كه بحثها سنگين و طولاني بود. برای انتخاب شعرها هم كمي مشكل داشتم چرا كه از هيچكدامشان نميشد گذشت!
ضمنا همينجا از طرف دوستان آيينه، پدر شدنِ شاعر، مترجم و نويسندهي گرامي، آقاي علي عبداللهي را تبريك ميگويم و اميدوارم هر روز جوانتر و شادب تر از قبل، تجربههاي جذاباشان را براي فرزند و فرزندان ايران و همه ی جاهايي كه باد شناسنامه اشان را برده، تبدیل به شعر كنند.
عاطفه (احلام)

جایی برای چای / ادبیات / هنر و لبخند