یکشنبه / ۱۱ مهر/ ساعت ۱۷ / انجمن نويسندگان كودك و نوجوان

موضوع جلسه :  نقد کتاب "ترانه ناتمام" علی اکبر جانوند/ شعر خوانی و داستان خوانی

منتظر حضور گرمتان هستیم.

 

بخشی از فصل ۱ " ترانه ی ناتمام " نوشته ی  علی اکبر جانوند

كاستي‌ را درون‌ پخش‌ خودرو می‌گذارم. افسانه‌ ترمزدستي‌ را مي‌خواباند و آرام‌ حركت‌ مي‌كند. محل پارک خودرو، به سرعت از ما دور می‌شود. صداي‌ اركستر سمفونيك‌، درون‌ خودرو طنين‌انداز مي‌شود. «بلابارتوك‌» خواسته‌ است‌ ويرانه‌هاي‌ مجار را با سازهاي‌ زهي‌ و كوبه‌اي‌ و بادي‌ در ذهن‌ القا كند. ويرانه‌ها يكي‌ پس‌ از ديگري‌ عينيت‌ پيدا مي‌كنند. دیوار‌های فروریخته! ستون‌ها و سرستون‌ها! نعل‌‌درگاه‌های فرو ریخته، همه و همه از جلو دیدگانم به قطار می‌گذرند. قطرات‌ باران‌ به‌ شيشه‌ مي‌خورند و به سرعت‌ از دو طرف‌ به‌ دو گوشه‌ی سمت‌ بالاي‌ شيشه‌ی ‌جلو رانده‌ مي‌شوند. راه‌ زيادي‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ايم‌. تقريباً نهصد كيلومتر از پايتخت‌ فاصله‌ گرفته‌ايم‌. افسانه‌ ساكت‌ و بي‌صدا رانندگي‌ مي‌كند. مي‌دانم‌كه‌ هر وقت‌ احساس‌ خستگي‌ كند به‌ كناري‌ مي‌كشد و در اولين‌ پاركينگ‌ صندلي‌ را مي‌خواباند؛ از اين‌ بابت‌ خيالم‌ راحت‌ و آسوده‌ است‌. قرار نيست‌ از خودم‌ حرفي‌ بزنم‌ يا از شخصيت‌ افسانه‌ صحبتي‌ بكنم‌. در واقع‌ دو بازيگر كه‌ هر كدام‌ به‌ نوعي‌ اسير بوده‌ايم‌. حالا هر دو از آزادي‌ نسبي ‌برخورداريم‌. افسانه‌ هر وقت‌ هر جا دلش‌ بخواهد مي‌رود؛ او نيز مرا هيچ‌وقت‌ سين‌جيم‌ نمي‌كند. از زماني‌كه‌ با هم‌ آشنا شده‌ايم‌، فقط‌ چند لحظه‌ی كوتاه‌ و براي‌ چند بار، فقط‌ چند بار، جدايي‌اش‌ را از خدا خواسته‌ام‌؛ بعد كه‌ به‌ خودم‌ مي‌آمدم‌ مي‌دانستم‌ كه‌ چه‌ اشتباهي‌ كرده‌ام‌، فوراً استغفار مي‌كردم‌ و پشيمان‌ مي‌شدم‌. نفسش‌ آرام‌بخش‌ و روح‌نواز است‌. نوازشش‌ موجب‌ تسكين‌ درد باقيمانده‌ي‌ اندام‌ و روح‌ آشفته‌ام‌ مي‌گردد. قراري‌ با همديگر نگذاشته‌ايم‌ كه‌ هيچ‌ حرفي‌ با هم‌ نزنيم‌. فكر مي‌كنم‌ هر دو از حرف‌ نزدن‌ خرسنديم‌. بيشتر دلمان‌ مي‌خواهد فكر كنيم‌. هفتاد و پنج‌ درصد معلوليت‌ من‌ و عضو روزنامه‌نگاران‌ بي‌مرز بودن‌ افسانه‌ و اينكه‌ افسانه‌ با مقدار پولي‌ كه‌ از بيمه‌گرفت‌ و وام‌ قرض‌الحسنه‌ و خلاصه‌ جفت‌ و جور كردن‌ چند چيز ديگر توانسته‌ بود اين‌ خودرو ون‌ را تهيه‌ كند و از سفارت‌ كشور دشمن‌ قبلي‌ و دوست‌ فعلي‌ با ارائه‌ی‌ كارت ‌روزنامه‌نگاري‌ و اين‌جور كارها توانست جواز عبور بگیرد تا خود را به‌ مرز برسانيم‌ و از آن‌ بگذريم‌. خيال‌ نيست‌، عين‌ واقعيت‌ است‌. حال‌ شما نمي‌خواهيد باور كنيد، نكنيد.

هنوز به‌ مرز نرسيده‌ايم‌. از زماني‌كه‌ خيالش‌ به‌ دلم‌ افتاد، مي‌دانستم‌ افسانه‌ كله‌شق‌تر از اين ‌است‌ كه‌ نپذيرد. هر روز خسته‌ از كارهاي‌ تداركاتي‌ به‌ منزل‌ برمي‌گشت‌ و مي‌ديد كه‌ من‌ راحت‌ لم داده‌ام‌ و ابزار يدكي‌ام‌ كنارمه‌ و مشغول‌ مطالعه‌ام‌، متلكي‌ بارم‌ مي‌كرد كه‌ «همين‌ را كم‌ داشتيم‌».

مي‌داند كه‌ ناراحت‌ نمي‌شوم‌. من‌ هم‌ مي‌دانم‌ كه‌ او هيچ‌وقت‌ خسته‌ نمي‌شود. كتاب‌ و يا نواركاستي‌ كه‌ چشمش‌ را گرفته‌، همراه‌ روزنامه‌هاي‌ صبح‌ و خصوصاً خبرهاي‌ دست‌پخت‌ خودش‌ را برايم‌ مي‌آورد. از خمرهاي‌ سرخ‌، صرب‌ها، طالبان‌ و ببرهاي‌ تاميل‌ و باریکه‌ی غزه‌ برايم‌ حرف ‌مي‌زند. قلبم‌ سنگين‌ مي‌شود. برايم‌ فرقي‌ نمي‌كند: كوزوو، مزارشريف‌، خرمشهر، دير ياسين‌، هويزه‌ و يا حلبچه، هميشه‌ جيغ‌ و داد بچه‌ها از صفحه‌ی روزنامه‌ها به‌ گوشم‌ مي‌رسد و شب‌ها خواب ‌پريشان‌ مي‌بينم‌.

ادامه مطلب را در ترنم  بخوانید.