از آقای عبداللهي درخواست كرد تا مديريت جلسه را به عهده بگيرد. قبول مي‌كند:

حاضرین در جلسه

خانمها:

 1- عاطفه برزين2- فرزانه فلاح 3 – زهرا نوري 4--– لیلا کریمی 5- بهاره خطيري 6- مينو مالمير 7 – آيدا جانوند8-  سیده زهرا حسنی 9-  نصیبه دولتخواه  10-مریم آذر

آقايان:

 1 – محمود معتقدي2- منصور مومنی 3- ارژنگ نجاریان 4 – بابک بهاری 5 – علی عبداللهی 6– عبدالرضا فریدزاده 7 – علی اکبر جانوند 8 – اکبر اسعدی 9– علی رضا آستانه 10-  امیر نوروزي 11– علی اطیابی 12-  حمید رضا رخصت طلب13- امیر نوروزی

ميهمانان خردسال:

1- اشادا 2 - رژينا

عبداللهي:

نوشته‌هاي آقاي جانوند از تجربه‌هاي زيستي‌اش سرچشمه مي‌گيرند. از سال 70 يا  شايد71 آقاي‌جانوند را مي‌شناسم. از جلسات خانه‌ي منيرورواني‌پور كه در آرياشهر برگزار مي‌شد. آقاي جانوند هم شاعر هستند و هم نويسنده. از طيف شاعر و نويسندگاني هستند كه براي خواص نمي‌نويسنديا نخبه‌گرا يا شاعر زبان پرداز يا اهل ادابازيها و از اين‌جور كارا نيستند. شاعر و نويسنده‌اي معمولي كه همه چيز را مي‌بيند و مي‌نويسد. كتابهاي ايشان را معرفي مي‌كنم. اولين كتاب مجموعه‌ي قصه‌ي كوتاه" در دامنه‌هاي آلواتان" سال 78 و مجموعه‌ي شعر " گنجشكها قابل تامل‌اند" سال 80 و مجموعه‌ي شعر"عشق ماناست" و مجموعه‌ي قصه‌ي"نت گم شده‌ي سكوت" سال84 و مجموعه‌ي قصه‌هاي هستي( سه جلدي) براي كودكان و نوجوانان كه در رابطه با محيط زيست است ،كه من تا حالا اينا رو نديده بودم. آخرين كار اين رمان " ترانه ي ناتمام" است كه انتشارات افرازچاپ كرده. واز دوستان هر كه در اين  مورد صحبتي دارن خواهش مي‌كنم بفرماييد.

خانم زهرا نوري نوشته اش را مي خواند:

رمان راحت شروع مي‌شود. با وجودي كه هيچ علاقه‌اي به ادبيات جنگ ندارم، نگاه انساني نويسنده همراهم مي كند. همساني انسان و حيوان در فصل 2 با يك شوخي گزنده، با روايت يك قاطر كه به دره سقوط مي كند. در فصل سوم با افسانه آشنا مي‌شوم. افسانه‌اي كه چهار مرد تو دلش است. زني با دل گنجشك و جرات شير. هرچند زيادي قهرمان به نظر مي رسد و مرا ياد زنهاي بت‌گونه‌ي آثار بيضايي مي‌اندازد. عمو اياز اما عجيب به دل مي‌نشيند. از آنهايي كه براي هميشه در گوشه‌اي از ذهنت جا خوش مي‌كند. كسي كه با همه‌ي نگاه سادگي‌اش مملو از نگاه انساني‌ست. از آن چيز‌هايي كه امروزكم شده. عمو اياز يك انسان تمام عيار است. نگاه انسانی‌اش قابل تحسين است. باورش مي‌كنم. دوستش دارم. با عمو اياز آنقدر آشنا هستم كه انگار از نزديك ديده باشم. يا حتا سالها در كنارش زندگي كرده باشم. اما امير و افسانه دور هستند. مات و بي جان. مثل تصويري بر روي بوم نقاشي. نبض ندارند. نمي توانم لمثشان كنم. صحنه‌هايي كه افسانه به پشت جبهه اعزام مي‌شود. كسل كننده است. مي‌خواهم چند صفحه را جلو بپرم. مي‌ترسم. نكند نكته يا نگفته‌اي را از دست بدهم. با عجله مي‌خوانم. افسانه را نمي‌فهمم. شايد حق داشته باشم. چون روزهاي جنگ با نوجواني‌ام عجين شده. من هم جنگ را به سهم خودم درك كرده‌ام. من هم مثل عمو اياز نگاه می‌كنم. جنگ و دفاع مقدس را نمي‌خواهم. خرمشهر را كه می‌بينم،ياد سينماركس و كشته هايش مي‌افتم. جنگ برايم غم‌انگيزتر می‌شود. نويسنده شاعر است و نثري شاعرانه دارد. از شعر دل نمي‌كند. هم‌نشين شعر و قصه است. اما گفتگو‌ها گاه سست و بي جان مي‌شود. گاه قصه به درازا مي‌كشد. به راحتي می‌شود چند خط يا حتا چند صفحه را حذف كرد. قصه گاه به تكرارمی‌رسد. لابه لاي جسدها و خون ناهار مي‌خورم.

امير زياد شبيه نويسنده است. با همان زادگاه با همان طبع شعر. در فصل آخر پاي نويسنده به قصه باز مي شود. اولش فكرمي‌كنم مثل" روز مي‌گذرد"نويسنده آمده است تا  كمك حالي باشد. اما خيلي زود ميفهمم كه آشنايي نويسنده با شخصيت هاي رمانش است. اين چند صفحه واقعي ترين لحضه هاي يك آسيب ديده ي جنگ است. در اين چند صفحه خبري از آرمان و شعار نيست. امير بر دستهاي جمعيت مي‌رقصد.صداي موذن زاده طعم غريبي دارد. عشق اميرو افسانه تمام مي شود اما طنين صداي عمو اياز هنوز در كوه باقي ست.

خانم فرزانه فلاح:

من اين كتاب را با نام پرواز كبوتر ممنوع مي‌شناسم و همونم توي ذهنم شكل گرفته. زماني كه طرح اين كتاب ريخته شد و آقاي جانوند توضيح مي‌دادند، فكر نمي‌كردم كه اينقدر خوب و پخته باشند . هر چند با نثرش كاملا آشنا هستم و هميشه لذت بردم، ولي اين كتاب جايگاه ويژه‌اي دارند. به  نظر من، چيزي به نام نقطه‌ي شروع و پايان حس نكردم. احساس كردم كه همين جور جريان داره كنار من و خيلي زود رفتم تو عمق مطالب. معمولا ما ويراستارها از متن لذت نمي بريم. چون همش دنبال اشكالات فني و ادبي هستيم و همين باعث مي شد كه من شروع مي‌كردم  ناچار بودم دوباره برگردم به عقب كه نكته اي را نديده نگرفته باشم. در كل كار قشنگي ست و اميدوارم هرچه زودتر كارهاي بهتري از شماآقاي جانوند ببينيم.

آيدا:

متاسفانه نتونستم مطالعه كنم.

آقاي عبداللهي:

كتاب پدرشون رو نخوندن!

آقاي جانوند:

نشون مي‌ده كه پدر و دختر چقدر به هم نزديكن!

خانم مينومالمير:

حرف و نظر من در پاراگرافي خلاصه مي شود كه تصوير ودنياي الانه. تصوير بعد از جنگ. شهداي گمنامي كه الان هم هستند. ميخوام اينو بخونم.

پاراگراف را مي خواند:

جنگ اتفاق افتاده بود. جمعی ناخواسته کشته می‌شدند. اینان کسانی بودند که هیچ وقت ته دلشان حاظر به جنگیدن نبودند. راحت کشته می‌شدند و بولدوزرها و لودرها  به خاطر  زدودن خط مقدم از آلودگی و نبودن فرصت انتقال جان باختگان، دستعه جمعی نعش ها را دفن می‌کردند و برای هر گور دسته جمعی، یک نقشه با موقعیت مشخص جغرافیایی تهیه می شد، تا در فرصتی بعد به شناسایی اجساد بپردازد. کرنازنان حقوق بشر و مادران غمخوار ملت ها، از التیماتوم های نظامی،هیچ وقت خواب شان آشفته نشد. از طرح اختلاط خاک و آجر و آهن وخون در مدارس و بیمارستان ها و اماکن عمومی و پناهگاه‌ها، کیفی نئشه ساز، چهار ستون اندام سران نشست ها و کنفرانس‌ها و دولت مردان نام آشنا را فرا می‌گرفت. باد به غبغب می انداخت و وعده ی میان‌جیگری و صلح قریب الوقوع می‌دادند تا چنان چه طرفین متخاصم ، دیگر نایی برایشان باقی نماند ، پیشنهاد های اجباری بپذیرند و صاحبان اسلحه به دریافت مدال صلح نایل آیند. 

آقاي فريدزاده:

عرضي ندارم. مطلب رو نخوندم. حدس مي زنم چون افراز معمولا كارهاي خوبي رو چاپ مي كنند، بايد كار خوبي باشد. اي كاش مي خوندم.

آقاي مومني:

اي كاش به من هم مي رسوندن. پيشنهادي دارم. اي كاش واژه نامه براي اين كلمات محلی در آخر يا اول كتاب مي گذاشتي. مثال مي آورد.مثل لونچ

آقاي نجاريان:

كشش داستان خوب بود. آدم رو مي‌گيره كه كتاب رو تموم بكني. اين ويژگي رمانهاي خوبه. اون قسمت عراق و نجف و كودكي و نوجواني خيلي وجه داستاني داره. قصه ي قويه كه اونم يه بخش از زندگيه. ملت هايي وارد جنگ شدند كه يك زماني راحت در كنار هم با هم زندگي مي‌كردند. يكي شيخه. يكي مسيحيه.  يا توصيفات طبيعت و شب و برف و اون قسمتهايی كه فيلمنامه‌اي شده و آدم حس زنده‌اي داره. جايي كه خانم نوري اشاره كرد. يه جاهايي آدم احساس مي‌كنه كه سرنوشت يه قاطر و يه آدم يكي ست.خيلي راحت تصميمي گرفته شده. مي‌ري  از بين می‌ري. قسمت عاشق شدن، فصل 5 اون قسمتي كه راويش اميره. قسمت جالبيه. صرف نظر از اينكه گفتگوها بعضي جاها زياد مي‌شه. مصاحبه گونه مي‌شه. به هر حال كشش داستانه ولي من مي‌خوام يه چيزي رو بگم؛ يه تكيه كلام قشنگي داره« و اين همه پايان داستان نبود» اين خيلي آدم رو به فكر مي بره. يعني يه مقداري آدم تعمق بكنه. داستان همين نيست. حالا من مي خوام همين تكيه كلام رو باز گو كنم كه اونچه رو كه ما خونديم هم پايان داستان نبود. شنيدم كه شعرها و رمانها و داستانهايی كه در رابطه با جنگ گفته شده،اما منتشر نمي‌شه. اي كاش منتشر می‌شد. مثلا خب، ما خيلي شنيديم كه به كشور ما حمله شده، لت و پار كردند، يه ديونه اومد يه سنگي انداخت و گفته شد جنگ برا ما يه نعمت بود و  يا مثل ايشون( اشاره به نويسنده) كه ميگه: يه ديكتاتوررو كوكش كردند و  همه چيز رو به هم ريخت. مثلا ما يه سال قبل از جنگ مي بينيم كه ما اعلام جنگ مي‌كنيم. روزنامه هاش هست. آرشيو هم هست. ميگن صدام بايد سرنگون بشه. اينا اشتباهايه كه حالا زمزمه‌هاي هست كه ميگن مي خوان يه ناگفته‌هايي از جنگ رو بگن. كاش گفته بشه. يه تلخي‌هايي رو از تو جنگ ما مي‌بينيم. ولي من دوست داشتم رماني مي‌خوندم كه يه مقداري عميق‌تر بود. منتها كسي كه شعر از شاملو ميگه يا شعر امير مقني رو ميگه، راجع به جنگ بهتر از اين مي‌تونسته بگه. بهتر از اون شعارهاي رايج و رسمي. مثلا اون بلدزري كه ايشون گفت( اشاره به خانم مالمير) مياد خاك رو ميكنه! ما  از بعضي سربازها مي‌شنيديم كه  بعضي از مجروحين جنگ رو به خاطر درد سري كه داشتند مكشتند. اينا واقعا جنايات جنگه. ما هيچ رماني رو نمي‌بينيم كه اين رو بگه! ولي هست و شما مي تونيد از فاميل‌هاتون بشنويد. خودشون تو جبهه بودن. چه اون ور و چه اين ور.اسراي جنگي رو مي‌كشتند. اين چيزها جنبه‌ي ضد بشري جنگه!

آقاي عبداللي:

جنگ هيچ جنبه‌ي بشري نداره.

آقاي نجاريان:

آدم توقع داره كسي كه از شاملو شعر مي‌خونه يا مثلا شعرهاي انساني رومطرح مي‌كنه مي‌تونست«اين‌همه پايان داستان» مي رفت به عمق قضيه. ولي مي‌مونه كه هر كسي خودش تعميمش بده. ولي به هر صورت همين قدر كه خودم رو وادار به فكركرد، و تاسف از اينكه هشت سال و نيم،طول كشيد(جنگ) و اين‌همه نويسنده  و شاعر داريم اما در موردش كم گفتن.يه جاهايي ديدم ايشون( اشاره به نويسنده) اسم شاملو رو نمي‌آره. شايد اگه مي اورد نمي ذاشتن(چاپ بشه) همينطور بوده؟ جاي تاسفه! يه شاعر بزرگي كه از اون بزرگتر نداشتيم. پايه گذار يه سبكه! جرات آوردن اسمش توي رمان رونداريم. به هر صورت دستتون درد نكنه و خسته نباشيد. تا اونجا كه من می‌دونستم ده سال چاپ اثر به تعويق افتاده. متاسفم!

آقاي عبداللهي:

البته ُاونجور كه شما گفتيد در مورد  ادبيات جنگ هر چيزي كه شما گفته باشيد رو نمي تونيد چاپ كنيد.يه دیدگاه رسمي در مورد جنگ هست كه فقط اون اجازه ي  انتشار داره. ديدگاهاي ديگه اي در مورد پيامدها و رخدادهاي فرعي جنگ از بين مي‌ره و جايي نداره چون وقتي مي‌گيم دفاع مقدس و چيزي كه عنوان مقدس بهش بزنيم قابل نقد نيست و جاي صحبت در موردش نيست و همه چيز بايد ايجابي باشه. چيزي نمي تونه صلبي باشه و خوب اين مشكل ادبيات جنگ و دفاع مقدسه كه مثلا از ديدگاه خاصي  به اون مي‌شه نگاه كرد. اين معذوريت رو بايد در نظر بگيريم.

خانم كريمي:

من کتاب رو نداشتم و نخوندم. دوم راجع اون قسمتی رو که خوندید، قسمت خوبی رو انتخاب کردید انتظار داشتیم راوی خاصی باشه، و دیدم که یک قاطر داره حرف میزنه من شخصا ادبیات و سینمایی رو که به جنگ می پردازه رو دوست دارم نه به عنوان دفاع مقدس. ادبیات سرباز خونه ای یا سینمایی سرباز خونه ای  رو دوست دارم. مطمئا کتاب رو میخونم. در مورد قسمتی که خوندی میخوام بگم؛اینکه شما یه قاطرو به عنوان یه راوی انتخاب می‌کنید، حداقل انتظاری که من ازتون دارم اینه که شکل یه قاطر حرف بزنید. حداقل بشکل لحن یک قاطر باشه تا من تفاوتشو با راویای دیگه حس بکنم شاید این اتفاق بیفته اگر رمان رو بخونم. این به تنهایی ذهنیت منو تامین نکرد. شما از کلماتی استفاده کردید که شاید بعضی از دوستان معنای اونو ندونند. کلماتی مثل ورتیز انداختن و لنچ و ... ما چون اهل اون منطقه‌ایم می‌دونیم. البته خیلی از این کلمات هم آدم‌ها استفاده می‌کنند. شمابرای بدست آوردن یک لحن از یک کلمه‌ی مثل بیتر استفاده کردید، ای کاش بیشتر از اینجور کلمات استفاده می‌کردید. کاش باز اتفاق می‌افتاد تا ما رو ببره به سمت لحن قاطر گونه‌ای. من نمی‌گم الان بیتر لحن قاطر‌گونه‌ایه ولی می‌تونست لحن خاصی رو بسازه. ضمن اینکه مثلا توی همین تیکیه کوچیک من دیدم که شما گفتید با اجازت. با اجازه‌ی کی؟ توی همین تیکه دارم حرف می‌زنم ولی نمی‌خوام بسطش بدم. با اجازه‌ی‌کی؟ که توی روایتتون دارید ازش اجازه می‌گیرید. اینا یه چیزاییه که ممکنه توی کلیاتش به چشم نیاد ولی وقتی نگاه ریزی داشته باشیم ممکنه ما رو دچاره مشکل بکنه. در هر صورت دستتون درد نکنه و امیدوارم که کتابای جدید‌تونو بخونم. یعنی همینم بتونم بخونم. ولی قول نمی‌دم. چون یه رمان جنگی دارم می‌خونم. یه رمان درباره‌ی جنگ جهانیه دوم.

آقای اطیابی:

من تبریک میگم خدمت آقای جانوند برای انتشار کتابشون و دوتا تاسفم رو عرض می‌کنم؛یک اینکه در جلسه قبل نبودم و این کتاب رو نداشتم و نتونستم بخونم و تاسف دوم اینکه حتی در این قسمتی که خود شما خوندین (اشاره به نویسنده)به دلیل یه مقدار کوتاهی که کردم دیر رسیدم  و حقیقت اصل قسمت رو از دست دادم بنا بر این هیچ شناختی نسبت به این کتاب ندارم اجازه بدید بعد از اینکه مطالعه کردم خصوصی در خدمتتون هستم.

آقای اسدی :

منم تبریک میگم و خسته نباشید و به هر حال یک مقدمه کوتاه که خب توضیح دادند به من که دوره طولانی که با مشکلاتی مواجه بوده کتاب؛ده بیست صفحه از کتاب حذف شده ولی ما با این کتاب طرفیم و هر نویسنده هم اینو میتونه بگه که کتاب من هم در ارشاد مشکلاتی داشته. قطعا من حدس می‌زدم که این کتابی که خوندم حدس میزدم که احتمالایه جاهایی اشاراتی به کسانی داشته که می‌شه به کسان دیگری هم ربط داد؛ مثل دیکتاتور. حدس می‌زدم و درست هم بود. اما با این دویست و شش، هفت صفحه‌ا‌ی که جلو ما هست، مهمترین بخش قضیه اینه که داستان گوی خوبیه آقای جانوند. به هر حال با توجه به پیشینیان ما که می‌گفتن شهرزاد قصه گو تعلیقی که ایجاد می‌کرده و جان خودشو نجات می‌داده، من احساس می‌کنم که مسئله‌ای که الان توی داستان‌ها وجود داره، من هم با رومان مشکل دارم. کتاب‌ها آدم رو پس می‌زنند یعنی می‌گن منو نخونید.مگه اونقدر قوی باشند که در مقایسه با رسانه‌های دیگه یه کتاب آدم رو جذب کنه. من به سختی شروع کردم. با توجه به اینکه مدت‌هاست که داستان کوتاه درگیرم کرده، ولی واقعیتش اینه که دوستی‌های ما به کنار. نیت ما اینه که اگه جمله‌ای مفید باشه با اون هدف گفته بشه. این‌که قصه گو هستید خوب بخش اساسیه و امروز مشکل اصلی داستان‌هاست‌. همه میان یه داستان می‌نویسند و توضیح میدی و می‌گی چرا اینجوریه؟ می‌گن یک موقعیته. داستان کاربریه. داستان مثلا چیز خاص قصه‌ای نداره. شگرد باید اونقدر قوی باشد که بقیه‌ی قصه اگه وجود نداره، جذب کنه! به نظر من شما داستان گو هستید و از این قسمت اول من می‌گذرم. از این لحاض نکته‌ی مثبته. در رابطه با اطناب خوب یعضی از دوستان که گفتن موافقم. درسته که شاید ما یک واقعیت بیان منعکس می‌کنیم توی داستان، واقعیتی که بیرون افتاده یک بار ما داریم می‌بینیم. خسته کرده ما رو. حالا قرار باشه یک بار دیگه اونو منتقل کنه، ادبیات یک مقدار باید بیاد از طنز استفاده کنه یا توان تصویر‌سازی‌های خاص یا نگاه از زاویه‌ی دیگه، که اون تنوع رو به وجود بیاره.توی صفحه‌ای مثل صفحه‌ی 102 من احساس می‌کنم که بده بستون دیالوگها خیلی خسته کننده شده،«- سربازی؟ - خیر. داوطلب. – چرا اومدی جبهه؟ - معلومه برا دفاع از وطنم – سخته اگه عشق به وطنم نبود؛ اینا به هر حال ممکنه که شما بگید در اون مصاحبه اتفاق افتاده، ما هم میگیم بله هزارتای دیگه ممکنه اتفاق بیفته، ولی قرار نیست آنچه که اتفاق افتاده اینجا بیاد. حس زیبایی شناسی اینه میگه که شما اینجا رو باید کم می‌کردید با دو سه تا دیالوگ و یا حداکثر یک صفحه از یک دیالوگی که متفاوت بوده.مثلا به عنوان نمونه می‌تونم بگم که دیالوگ متفاوت از نظر خود من در این راستا اکه بیشتر بود بهتر بود اینجاست. در ص16 قسمتی هست که من اگه می‌دیدم توی این راستا بود بهتر بود. می‌گه: از ص15 شروع می‌شه و بالای ص 16می‌گه عمو ایاز سبیلش را کوتاه کرده بود و ته‌ریش گذاشته بود. این عمو ایاز  بر می‌گر میگه که: کو قیل و قال بره‌ها و میش‌ها تو تنگ غروب؟ این گوشهای سنگین لا مروت هر چه می‌شنوند، تق و توق توپ و تفنگه.همه‌ی میش‌ها و بزها لت و پار شدند. جونا کشته شدند، یعنی می‌خوام بگم که این کسی که بر می‌گر ده می‌گه این گوش‌های سنگین لامروت هر چی می‌شنوند، تق و توق  تفنگه و توپه،یه آدمیه که توی این سن و سال احساس می‌کرده که از صدای بره و بز و اینها، از سنگینی‌اش هم از یک طنز استفاده می‌کنه که فقط تق و توق می‌شنوه.از نگاه اون آدم به جنگ این دیالوگ من می‌بینم قشنگه، ولی نمونش می‌تونم بگم که شما در صفحات بعد غیر از اون صفحه که گفتم به صورت مصاحبه هست، میاید همچین دیالوگی می‌گید که به نظر من، نه تنها خوب نیست و معمولیه، حتا شعاریه! خطرناکه در ص133 می‌گه که: من یکی دو جنگ دیگه رو تجربه کردم مثلا، جایی که بده؛ فقر پدر مردم رو در میاره. مثل سریال تلویزیونی‌ها صحبت می‌کنه. می‌گه انوقت زن‌ها و دخترها به راه بد کشیده می‌شن، مردها قول و قرارشونو از دست می‌دن، میتونی ادامه بدی بله به راه بد که کشیده بشن می‌رن زندان، زندان که برن، یه مقدار این کلمه به راه بد کشیده می‌شن‌ها، این از یک نوعیه، از یک جنسیه که خیلی معمولیه که آقای جانوند درلابلای نکات قوتش که اشاره می‌کنم می‌تونستن دیالوگ‌های بگن از جنس دیگه‌ای که یه خورده یا در صفحه‌ای که اگه بخوام نمونه‌ی خوب بگم،اینجاییه که در حال صحبتی که با هم دارن می‌گه که انشاءا.. خداحافظ تا مجروحیت بعدی. مثلا این یه خورده با ظرافته. مثلا می‌گه که این قرار ما که با مجروحیت شروع شد قرار بعدی مجروحیت دیگه. از یک طرف آرزو می‌کنه که مجروح نشه دیگه ولی از یک طرف به خاطر حسی که بهش دست داده، می‌خواد که این اتفاق بیفته و می‌گه تا مجروحیت بعدی نه تا دیدار بعدی. این یه مقدار ظرافتی که آقای جانوند به کار بردن توی داستان زیاد بوده و این قسمتی هم که خیلی دیگه به نظر من حالتی پیدا کرد که من ناچار شدم زیرش بنویسم که، حالتیه که می‌خوان یک بیانیه رو نشون بدن توداستان. ص139 که می‌گه: همش دست بازیگران پشت صحنه‌‍اس. یکی اسمش سوسیالیسته، اون یکی دشمن امپریالیست یا نمی‌دونم صهیونیست. شاید شما بگید بلخره بین دیالوگ‌های دوتا آدم از این مسایل که پشت پرده‌ها به قول اون فیلم دایی‌جان ناپلئون انگلیسی‌هاست، که فلان بوده. اما این  این مسایل و این دیالوگ قابل حذفه. حتما از این حرف‌ زدن. حتما گفتنتقصیر فلانییه ما کاره‌ای نیستیم و جنگ بده است یا فلانه. اینا اگه بخوام به صورت یه حالته سخت گیرانه نگاه کنم، قابل حذف هست بدون اینکه خدشه‌ای به داستان وارد بشه و من این‌‌جا را به قول خانم نوری اگر هم رد نشدم ولی با سرعت بیشتر خوندم ولی یه جاهایی ناچار می‌شدم واقعا حواسم رو از همه چیز پرت کنم و جمع داستان بکنم تا اینکه بیشتر لذت ببرم. و در نهایت حالا ای غلط گیری‌ها که طبیعیه که آدم توی هر داستانی می‌بینه ولی در نهایت حرفم رو با این مخوام تموم کنم. طولانی هم شد، سر دوستان رو درد نیارم، بلخره آقای جانوند یک نگاه به جنگ داشتن، من شاید بیام بگم که ولکن ما نیست این موضوع. هنوز هم، من نمایشی رو چند روز پیش خانه‌ی هنر مندان دیدم که آثار کسایی که در جنگه شیمیایی بودن. به هر حال سالهاست. امروز من تیتر روزنامه دیدم که آقای قطبی برگشته گفته که ما بعثی‌ها رو شکست دادیم.  به خون شهدا ما فلان. سالها گذشت اینا اومدن طرفدار عراق شدن، نگو چند تا بعثی توی تماشاچی‌های اردن بودن، بر علیه ایرانی‌ها شعار دادن، این تقدیم به شهدا کرده. میگم هنوز هم فوتبال ما که یک زمان عراق رو می‌بردیم، می‌اومدیم توی خیابون‌ها، شما نگاهی که دارید به هر حال نگاهیه که بررسی کردید معضل وضعیت جامعه رو و این نقطه‌ی مثبت شما این عشقیه که این وسط اومدین مثل یک موجود زنده بهش نگاه کردین که رشد کنه. از صحنه‌ی آشنایی توی بیمارستان پرورش پیدا می‌کنه و در صفحات آخر کتاب، نمی‌دونم اگه خانم نوری کمک بکنند، این فرا داستان هم شاید بشه حساب بشه.نویسنده آخر داستان می‌آد و پست مدرن می‌شه! حالتی که خودشون می‌گن که داستان چیست؟ زندگی چیست؟ واقعا زندگی خودش یه داستانه و من(آقای جانوند) با افسانه و این صفحات آخر، کسی که اون توان رو داره که کولر رو اونجوری درست می‌کنه، داخل ماشین رو، شخصیت این زن، این فضایی که ایجاد می‌شه، جنگ قابل باورتر شد. من اول پیش خودم فکر کردم هیچ زنی این کار رو می‌کنه که بره توی اون فضا بعد بیاد بگه مثل این فیلم‌های هندی داشت خطرناک می‌شد ولی جمع کرد آقای جانوند. که بیاد بگه که تو بیماری من تو رو دیدم دلم برات سوخت و عاشقت هم شدم. هیچی دیگه! فردا هم یه حاج‌آقای هم بیادهمون‌جا دیگه... و ولی ما بعدا که شخصیت افسانه رو می‌بینیم، می‌بینیم که آقای جانوند هشیار و آگاهانه داره این موضوع رو پیش می‌بره. من خودم حواسم به اون حالت لوث شدن موضوع بوده، یک زن خاص با یک توانایی خاص این شخصیت اومده! به هر حال این چیزیه که من به ذهنم رسید و خوشحالم که در نهایت در لابه‌لای تیرگی جنگ نگاهتون نه به صورت نیمه‌ی پر لیوان رو ببینی و فلان. نه! اونقدر تلخی توی این داستان هست که ولی باز هم از نوع دیگری هم می‌شود دید من فکر می‌کنم این روحیه‌ی شما جالبه. قابل تحسینه. ممنون.

آقای نوروزی:

من کتاب رو نخوندم. ولی همون قدر که توی وبلاگ بود، صبح دیدم و خوندم ناچارم یه کم تعریف بکنم.حالا شاید من جای خوب کتاب رو خونده باشم. اولین باری که من شروع کردم به خوندن، 4 - 5 خط اول، متوجه شدم که تمام کلمات شما باید برگرده به یک معنایی؛ مثلا همین کاستی رو درون پخش خودرو می‌گذارم. افسانه ترمز دستی را می‌خواباندو... فهمیدم که همه کلمات می‌خواد یه معنی رو به ما بگه! تا ده صفحه‌ای که من پرینت گرفتم و خوندم یاد اتوبوس پیر براتیگان افتادم، با اون بازی کردن با کلماتش با اون بازی کردن لا جملاتش. چیزهایی که دیگران گفتن من توی اون ده صفحه‌ای که خوندم متوجه‌ش نشدم. قسمتی که شما خوندید از زبان الاغ(قاطر) فکر می‌کنم اعتراض بیشتر بود و شما معترضید به یک سری مسایل. توی نوشتن جوری که من برا خودم تقسیم بندی کردم، یه نوشتن حسی هست یه نوشتن عقلی. اونجایی که اعتراض دارید، عقلیه ولی اونجایی که با حسی نوشتید خیلی قشنگ‌تره. از دلتون کمک گرفتید. بازی با کلمات که پاقای اسدی چندتاشونو بیان کردند. حس می‌کنم اون نوشنه حسیه! ولی اونجاییکه خواستید یه سبکی رو به کار ببرید، خواستید دیه کار جدیدی رو کرده باشید اونجا شده عقلی. ببخشید خلاصه!

آقای عبداللهی

من هم یه توضیح کوچیک بدم. این کتاب از چندجهت برای من مثبت است.از کارای دیگه‌ی آقای جانوند بهتره. روراست بگم. خیلی روانتر و بهتره. و نگاه کلیشه‌ای و رسمی به جنگ نداره. بجز مواردی که من بعدا توضیح خواهم داد. نکته دیگه‌ای که در مورد ساختار این کتاب می‌خوام بگم اینه که ای کاش این کتاب ویراستاری می‌شد. خیلی جاها مشکل داره که من چند نمونه رو مثال می‌زنم، مثلا این راه‌های پر مخاطره‌ی بزرو! بزرو خودش راهه. پر مخاطره بزرو اضافه‌اس. یا مثلا چرا مثل دیگران جل و پلاستو جمع نکردی و بگریزی و خودت را از مخمصه نجات بدهی. اینجا باید یک تا باشد. تا بگریزی. یا مثلا دافعه‌ای ما را از وارد شدن به شهر باز می‌دارد. اگه بکیم چیزی ما را از وارد شدن به شهر باز می‌دارد، خود باز می‌دارد دافعه‌اس. دافعه یه چیز ذهنیه. ما نمی‌تونیم بگیم. یا مثلا (کتاب را از اول به آخر و بر عکس برای یافتن جملات مورد نظر ورق می‌زند) نمونه‌های دیگه هم هست.شاید جاهایی غلط تایپی باشه. یا مثلا بوی تازه‌ی جو همچی که به مشامم می‌رسه، باید بگی: نمی‌دونی بوی تازه جو همچی که به مشامم می‌رسه یا مثلا سیر شکم خوردم سیر شکم خوردم اصلا، یه شکم سیر خوردم. می‌توست راهت بیاد. یا مثلا سینمای هالیود. هالیود یک ژانره. یک سینما نیست. می‌گه که انگار اومده بود سینمای هالیود. نکته دومی که من در این کتاب دیدم، خیلی رک می‌خوام بگم امیدوارم که دوستم آقای جانوند ناراحت نشن، اینه که در این کتاب کلی گویی زیاد شده. اون تیکه‌ای که شما خوندید(اشاره به خانم مینو مالمیر) از اولش که رد شید، بیشترش ببینید که شعاره.مثلا هیچکس ککش نگزید، اعلامیه دادن و فلان کردن اینا در شان یک نویسنده نیست که در یک رمان بیاره که خودشو مثلا مثلا نصیحت می‌کنه یا مثلا مثلا مثل لویزیون که می‌گن آدم باید اینجوری باشه. فداکاری بکنه. در رابطه با فصل اول که من خوندممجرا در درون ذهن قهرمان داستان پیش می‌ره. ولی این هیچ مابه‌ازاء داستانی نداره یعنی اینکه ما رو آماده نمی کنه یهو شروع می‌شه. دارن می‌رن. یهو می‌گه یادت می‌آد؟ فلان. اون توی یه دنیای دیگس این توی یه دنیای دیگه.آدم نمی‌داند  شان و نزول این دیالوگ چیه؟من داستان نویس نیستم ولی به عنوان یک رمان خوان احساس کردم که این بخش از داستان، شاید خود آقای جانوند بیاد و یه تکنیکی باشه که من سر در نیاورده باشم و به ما توضیح بده.فصل دوم می‌تونه به تنهایی یک داستان باشه. هر چند با بعضی از جملاتش موافق نیستم. حلا از خود آقای جانوند خواهش می‌کنم اگه توضیحی لازمه بفرمایید.

آقای جانوند:

من اعتقاد دارم که یک اثر باید خودش واضح باشه. نمی‌شه که صاحب اثر رو به کتاب سنجاق کرد. اما لازم می‌بینم چند نکته رو خدمت دوستان بگم. بنده پنج سال روی این کتاب کار کردم. روزی یکی از دوستان بنده که کارگردان تئاتر و سینماست اومد خونه‌ی ما  و وارد اتاق من شد. داشتم همین کتاب رو کار می‌کردم. متوجه اومدنش نشدم. وارد اتاق که شد گفت: مثل اینکه اشتباه اومدم. اینجا اتاق جنگه. درست می‌گفت. من تمام نقشه‌ی عملیاتی جبهه از شمال غرب تا جنوب غرب رو با تمام جزئیات راه‌های مواصلاتی و موقعیت‌های استراتژیک رو ترسیم کرده به دیوار اتاقم زده بودم. وقتی وارد اتاق کارم می‌شدم، کاملا در فضای جنگ قرار می‌گرفتم. حالا چی از آب در اومده. نظر مخاطبین برام مهمه! اونایی که زحمت کشیدن و رمان رو خوندن. خصوصا خانم نوری و آقای نجاریان و آقای اسدی که نشون دادن کتاب رو کامل خوندن و من هم از تمامی نکته نظراتشون تمام و کمال استفاده می‌کنم. اما می‌خوام از بزرگمون آقای معتقدی که روبه روم نشسته جمله همیشگیشونو بازگو کنم که چه اجباریه وقتی کار رو نخوندیم در موردش اظهار نظر بکنیم. اونهم رمان! مگر می‌شود با خواندن یک فصل و یا دو فصل و یا ده پانزده صفحه در مورد یک کار نتیجه گیری ساختاری و نحوی و غیره کرد؟ از همه دوستان سپاس‌گزارم

بعد از نقد کتاب شاعرانی که در جلسه بودند یکی تا دوتا از شعر هایی که انتخاب کرده بودن دخواندند ابتدا

آقای معتقدی شعر خود را خواندند:

" دلاویزتر/یاد نیلوفری ست/

که از دهان تو می خواند!

گاهی مرگ شبیه قایقی ست

میان تو و/

هزار جزیره خاموشش

بارانی باستانی و /مردی

به رنگ تمام خاطره هایش

دلتنگ میهن عاشق و

دلواپس ترانه بارانی

دریا هنوز به استخوان های تو می رسد

به هیاتی کودکانه و

کسی که مثل لبخند های تو بود

هزاره درخت و

شادی پرندگانش

دلاویزتر

یاد نیلوفری ست/که از دهان تو می خواند

پدر!

بوی سیبی بر شانه های تو و/

آهنگ گلویی/

به ضیافت نامت

 "   

بعد خانم آذر شاعر جدیدی که تازه به جمع آیینه آمده بود شعری را خواند. خانم خطیری با اشاره به ساعت گفت که وقت تمام شده و از حاضرین خواست تا سالن را ترک کنند من دوست نداشتم از این جا برم از پله ها پایین اومدم ظرف ها را در آشپز خانه گذاشتم و به سمت درب خروجی رفتم تعجب کردم بقیه هم مثل من جدایی را دوست نداشتند همه دور هم جمع شده بودند و با هم صحبت می کردند  خانم آذر کتاب خودش را که تازه به چاپ رسیده بود بین حاضرین پخش کرد من هم یک کتاب برای خودم گرفتم. گروه گروه از هم خداحافظی می کردند. از اومدن به این جلسه خیلی لذت بردم یک خاطره بزرگ شد که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

                                                                                                            آیدا جانوند